سعید امیرسلیمانی، بازیگر پیشکسوت تئاتر،سینما و تلویزیون ایران


 سعید امیرسلیمانی، بازیگر پیشکسوت تئاتر،سینما و تلویزیون ایران





******************************

 سعید امیرسلیمانی، بازیگر پیشکسوت تئاتر،سینما و تلویزیون ایران

 سعید امیرسلیمانی در آبان ۱۳۲۱ در تهران به دنیا آمد.کار هنری خود را از ۱۸ سالگی با گروه تئاتر آناهیتا آغاز کرد.در آثاری همچون “سلطان صاحبقران”،”سوته دلان”،”کفشهای میرزا نوروز”، “ناصرالدین شاه آکتور سینما” و بسیاری دیگر به ایفای نقش پرداخت.دو فرزند او را بارها در سینما،تئاتر و تلویزیون دیده ایم.برای معرفی اش همین بس که بگوییم او “امیر اسدالله علم” سینما و تلویزیون ایران است.
گفتگوی اختصاصی با سعید امیرسلیمانی،بازیگر پیشکسوت تئاتر،سینما و تلویزیون کشور را بخوانید.

سلام.ممنونم که دعوت من رو پذیرفتید.از خودتون بگید؟
-خواهش میکنم.والا من آدم خودخواهی نیستم که بخوام از خودم چیزی بگم.“می خندد” خب سال ۱۳۲۱ در محله سنگلج تهران در یک خانواده بسیار اشرافی به دنیا اومدم.از ۳ سالگی اومدیم شِمرون و تا حالا هم اینجا هستیم.من خودمو بچه شِمرون میدونم.میدونید شِمرونیای قدیم من و از خودشون میدونن اینه که منم همه اونا رو از خودم میدونم.

بعد از “آب نبات چوبی” و “صدای صحرا” شما در “سوته دلان” زنده یاد علی حاتمی ایفای نقش کردید.ااز مرحوم حاتمی بگید؟
-ببین من با علی حاتمی از زمان “داستانهای مولانا” یعنی خیلی قبل از “سوته دلان” دوست و همکار بودم.خدا بیامرز حاتمی یه گروهی رو تشکیل داد که من بودم و آقای مشایخی،آقای بهروز به نژاد،خدا بیامرز خانم آتش خیّر و آقای مقصوریان.ما تموم اون مجموعه داستانهای مولانا رو بازی کردیم.این شروع کار من با آقای حاتمی بود.در ادامه همین همکاری ها بود که پی “سلطان صاحبقران” ریخته شد.تو اون کار من ۹ نقش بازی کردم.البته اول پیشنهاد شد که نقش ملیجک رو که بعد آقای فنی زاده بازی کردن من بازی کنم که من به اشتباه قبول نکردم. گفتم من میخوام تو هر قسمت یه نقش متفاوت بازی کنم که البته الان میفهمم کار اشتباهی کردم.میدونی دوست داشتم مردم ببینن که من چجوری میتونم نقش های مختلف رو بازی میکنم.بعد از اون ما “سوته دلان” رو کار کردیم.توی سوته دلان با حاتمی همکاری زیادی کردم،حتی واسه دیدن لوکیشن ها هم با هم می رفتیم.خلاصه بعدش “هزار دستان ” و باقی کارها.میدونی با حاتمی دوست خانوادگی بودیم.یعنی تا آخر عمرش با هم بودیم.

کار هنریتون از کجا کلید خورد؟
-من به تئاتر خیلی علاقه داشتم،در نتیجه سال ۱۳۳۹ که ۱۸ سالم بود وارد کلاس تئاتر آناهیتا شدم که مال خانم آقای اسکویی “مهین اسکویی” بود.ما اونجا باید تحصیل هم می کردیم.چی بگم واست، ما اونجا همه چی یاد گرفتیم،مثلاً فن بیان یاد گرفتیم،گریم یاد گرفتیم،رقص سالن یاد گرفتیم،حتی شمشیر بازی.همونجا آقای اسکویی نمایش “اوتللو” رو میذاشت و ما هم بازی می کردیم.من خودم اونجا دو نقش بازی کردم.بعد خانم اسکویی نمایشنامه ای داشت به اسم “اینس مندو”که دو تا نقش که خیلی هم بامزه دراومدش به من و محمود دولت آبادی “نویسنده بنام” داد.بعد از اون نمیدونم مثل اینکه من یه استعدادکی داشتم که خانم اسکویی تو نمایش بعدیش “غار سالامانگ”اثر سروانتس نقش اول رو به من داد.



یعنی ۱۹ ساله بودید که نقش اول به شما دادن؟
-بله.جالب این بود که من ۱۹ ساله بودم و نقش یه پیرمرد ۹۰ ساله رو بازی می کردم.اون موقع گروه خیلی خوب بود.مثلاً آقای فتحی خدابیامرز بازی می کرد.آقای شیراندامی،آقای سعید سلطان پور،آقای خزایی،آقای منوچهر عسگری نسب ولی نقش اصلیش رو من بازی می کردم.

جالبه.بعد از اون چکار کردید؟
-بعد از اون نمایش، برای تکمیل تحصیلات، سه سال به آلمان رفتم.بعدش به ایران برگشتم و به استخدام وزارت فرهنگ و هنر وقت”ارشاد اسلامی فعلی” در اومدم و کارمند اداره تئاتر شدم.اون موقع ما گروه هایی داشتیم.گروه اولم با آقای رکن الدین خسروی بود.آقای خسروی که رفتن با آقای گیل مقانی اومدن بعد با آقای جعفر والی گروه تشکیل دادیم که آقای مشایخی بودن،آقای شیراندامی بودن،من بودم،آقای دکتر امامی که الان در انگلیس هستن بودن،خانم آزیتا لاچینی بودن و دوستان دیگه که حالا یادم نیست.این گروه کارش رو ادامه داد و آقای والی هم کارگردان بودن تا اینکه انقلاب شد.


خب.بعد از انقلاب چی؟
-بعد از انقلاب خب کارگردانهای بنام رفته بودن.ما هم توی اداره تئاتر بودیم و باید کار می کردیم. این شد که به من پیشنهاد دادن که آقا حالا تو بیا کارگردانی کن،من هم اول “پایان آغاز” رو کارگردانی کردم بعدش “نهار لعنتی” رو کار کردم که در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا کردیم.جالبه،هنوز که هنوزه دوستان میگن از نظر فروش در تئاتر شهر هیچ نمایشی مثل “نهار لعنتی” فروش نداشته.

چه سالی بود؟
-سال ۱۳۶۸ بود.جالبه دوستان یه روز اومدن گفتن سعید تو برای اولین بار صف تماشاچی رو از این طرف سالن تئاتر شهر بردی تا کجا !!! .یه چیزی بگم،شرایط جوری بود که شب آخری که اجرا کردیم ۲۰۰۰ تماشاچی داشتیم.

درود بر شما.متاسفانه این روزها اون طور که باید و شاید از تئاتر حمایت نمیشه و این رخداد خوبی نیست.خب بگذریم.جشن هفتاد و دو سالگی شما توی فضای مجازی کلی غوغا به پا کرد و طرفدارهای شما کلی پیام های پر مهر منتشر کردن. بچه ها چی؟سورپرایزتون کردن یا در جریان مراسم جشن تولدتون بودید؟
-بله … بله … بله…یه چیزی بگم.من خیلی تولدم رو دوست دارم.دوست دارم تولدم رو بگیرن و بگیرم.دوست دارم.نمیدونم این نقطه ضعفه یا نه.آقا خلاصه دوست دارم.مخصوصاً امسال از طرف یه سازمان یا یه گروه بود که اومدن من رو بردن یه جایی و یه کیک آوردن و یه نقاشی زیبا از چهره من کشیده بودن آوردن به من کادو دادن به عنوان هدیه تولدم.منم خوشحال شدم.میدونی من تولد دوست دارم. باور کن مثل بچه ها ذوق میکنم.“می خندیم”


یه سوال شیرین پرسیدم حالا میخوام یه سوال تلخ بپرسم.دو سال پیش بود که کارتون به تیغ جراحی و باطری و خلاصه عمل قلب کشید.داستان چی بود؟
-ببین من دوبی زندگی می کردم ولی برای همین “معمای شاه” یه ماه دو ماه میومدم کارم رو انجام میدادم و دوباره می رفتم.درست زمانی بود که هوای تهران خیلی آلوده بود.یه روز که تو خیابون منتظر سرویس بودم تا بیاد دنبالم،حالم بد شد.جوری شد که شب با سپند رفتیم بیمارستان فرمانیه گفتن بابات اگه تا ساعت ۸ صبح زنده بمونه دیگه زنده مونده وگرنه رفته. دیگه تا ۸ صبح همه نگران بودن ببینن من میمونم یا میرم.دیگه ساعت ۸ صبح آمبولانس اومد و من رو بردن یه بیمارستان و بعد عملم کردن و این باطری رو گذاشتن.اینجا باید تشکر کنم از آقای “بهزاد فراهانی” به خاطر اینکه اولین نفری بود که توی بیمارستان به عیادت من اومد.میدونی ما سالهاست با هم دوستیم اما رابطه خانوادگی نداریم ولی اولین نفری که به من سر زد و با اومدنش باعث تعجب من شد بهزاد فراهانی بود که همینجا ازش تشکر میکنم.“مرسی بهزاد جان”.خلاصه این باطری هنوز در درون بدن من وجود داره.به هر حال اگه درش بیارن یا اینکه یهو دچار نقص فنی بشه،بنده دیگه “انا لله و انا الیه راجعون” … “می خندیم”



سایه تون مستدام.الان چطورید؟
-الان من هشت نه ماهه دوباره اومدم ایران.در عرض این هشت نُه ماه من یه سرطان مثانه رد کردم.یعنی واقعاً متوجه شدیم یک غده دارم که عمل شد و الان ازش اثری نیست.یه گرفتگی رگ داشتم که اونم رد کردم.مثلاً یه روز یهو از گلوم خون فوران زد بیرون.یعنی باور نمیکنی در عرض این هشت نُه ماهی که ایرانم،نزدیک به هفت ماهش مریض بودم.مریض بد نه مریض معمولی.ولی الان حدود دو ماهه که دیگه احساس میکنم سالمم.

خب خدا رو شکر که سالم هستید.در “چون ابر در بهاران” شما نویسنده و کارگردان بودید.چی شد که تصمیم به ساخت اون اثر گرفتید؟
-من طراح او قصه بودم.نویسنده آقای رحمانیان بود.

محمد رحمانیان؟
-بله.اولین کاری که محمد رحمانیان اسمش رو پاش گذاشت اون کار بود.محمد خیلی کارها رو مداخله می کرد اما میگفت اسمم رو نذارید.ولی اون کار اولین کاری بود که گفت اسمم باشه.من عاشق خودش و کارش بودم و هستم.خلاصه من کارم رو گذاشتم تهیه کننده هم پولش رو گذاشت و اون کار رو انجام دادیم.همه اعتقاد داشتن که یکی از کارهای نسبتاً خوب و پرفروش خواهد شد ولی خب بنا به دلایلی اونجوری که باید و شاید نشد.ضرر نکردیم ها،ولی خب به خاطر کارشکنی های زیادی که صورت گرفت اون کاری که میخواستیم نشد.

همونطور که پیشتر گفتید،چند ساله که ترک وطن کردید.چرا؟دلیل خاصی داشت؟
-ببین. بعد از سریال“فرار بزرگ”آقای لطیفی،یهو یه حس افسردگی عجیبی بهم دست داد.میدونی،دیدم زندگیم خیلی یک نواخت شده.گفتم بذار یه تنوع در زندگیم بوجود بیارم.خسته شده بودم از خیلی چیزها.گفتم کجا برم کجا نرم،از یه طرف هم بچه ها ایران بودن و دل کندن آسون نبود آخه ما خیلی خانوادگی و خانواده دوست هستیم و وابسته ایم به همدیگه به همین دلیل نزدیکترین مکان به ایران همین دوبی بود و اونجا رو انتخاب کردم که هر موقع اراده کردیم ما بیایم ایران یا بچه ها بیان اونجا.


خب از “کمند” و “سپند” عزیز،دو فرزند هنرمندتون بگید؟
-به قول خانومم ما تو زندگی هیچ سرمایه ای نداریم.تنها سرمایه ای که داریم این دو تا بچه است و من به هر دوشون افتخار میکنم.بچه های مودب،سر به راه.شما باور کن تا امروز این دو بچه به من و خانومم کوچکترین بی احترامی نکردن.بسیار بسیار ازشون راضی هستیم و امیدوارم که به خیلی جاها برسن که خب رسیدن.مقصودم این نیست که پولدار شدن،نه … همین که میبینم توی اجتماع جفتشون قابل احترام هستن واسم کافیه چون خودمم فقط دنبال اون احترام بودم.اگه دنبال پول بودم الان وضعم خیلی بهتر بود.دنبال این بودم و هستم که شخصیتم توی اجتماع حفظ بشه.خدا رو شکر بچه ها هم همینطور بودن و همین که مردم دوستشون دارن واسم کافیه.





زنده باشن الهی.استاد امیرسلیمانی،مخاطبین دوست دارن از زندگی خصوصی هنرمندان چیزایی بخونن و بشنون.چیزی دارید که بشه گفت؟
-پدر بزرگ من از ملاکین بزرگ تهران بود.پدرم هم با هنرمندان خیلی جور بود.خیلی.از “استاد بنان” بگیر که اصلاً نسبت خانوادگی داشت باهاش،استاد قوامی،استاد صبا خلاصه اینا همه خونه ما میومدن.اگه شما ریشه هنری تو وجود من میبینید به خاطر وجود این آدماست.مثلاً اولین بار که آقای “سارنگ”که یکی از بازیگران نخبه اون زمان بود اومد خونمون من ۸ سالم بود،یادمه همش کُت ایشون رو میگرفتم و دنبالش میرفتم.حالا نمیدونم چرا … لابد میخواستم وقتی بزرگ میشم مثل ایشون بازیگر بشم.“می خندیم”

شما هنر رو ارثی میدونید،ذاتی یا اکتسابی؟
-ببین به همه این عوامل بستگی داره.مثلاً نمیشه گفت به صرف تحصیل،آدم هنرمند خوبی میشه.میدونی هنر زوایای گوناگونی داره.خود ما میگفتیم طرف استعداد داره یا نداره.هنر باید در وجود آدم باشه.بذار یک نمونه واست بگم.آقای اکبر عبدی اولین کارش رو با دختر من “کمند” که اون موقع هفت سالش بود بازی کردن.اکبر جون از همون موقع که ۲۰ و خورده ای سالش بود معلوم بود که این کاره است.اصلاً معلوم بود و واقعاً دیدیم.

دقیقاً.تا حالا آقای عبدی هر نقشی رو که قبول کرده عالی از آب در آورده.یه جورایی انگار اون نقش باید جوری بازی میشده که ایشون بازی کرده.درسته؟
-درسته.به قول شما ژورنالیست ها که میگین “مرد هزار چهره “ نمونش میشه اکبر عبدی.

خب استاد در سریال هایی که مربوط به تاریخ معاصر ایران میشه ما همواره شما رو در لباس “امیراسدالله علم” دیدیم اما انگار اینبار یه نفر پا توی کفش شما کرده و این نقش رو بازی کرده.توضیح میدین؟
–“می خندیم” خب اون “سپند” پسرمه.میدونی توی معمای شاه ما عَلَم جوون داریم و عَلَم پیر،شاه جوون داریم و شاه پیر.اینه که عَلَم جوون رو سپند بازی میکنه و عَلَم پیر رو من بازی میکنم.بذار همینجا یه قولی به مخاطبین عزیز بدم. بعد از معمای شاه دیگه نقش عَلَم رو بازی نمیکنم.این آخرین باریه که منو تو لباس عَلَم میبینن و دیگه منو در این نقش نخواهند دید.

چرا؟
-واسه اینکه دیگه بسه.میدونی مثل این میمونه که شما هر روز یک مدل غذا رو بخوری.خب حالت به هم میخوره از اون غذا.آقا منم بَسَّمه عَلَم “می خندیم” وِلَم کنید.دیگه بازی نمیکنم و همینجا میخوام کسی هم بهم رجوع نکنه اصلاً.

“سپند جان” برای ایفای نقش “عَلَم جوان” از شما کمک گرفت؟
-کمک که نه ولی در موردش بحث کردیم.میدونی من عَلَم رو از “دادشاه” بازی کردم.زندگینامه عَلَم رو خوندم،کتاب عَلَم رو خوندم.خلاصه میدونیم عَلَم کیه و یه پا عَلَم شدیم واسه خودمون “می خندیم”.آره والا … “می خندیم” به هر حال سپند هم چون در کنار ماست اینه که میدونه عَلَم کیه و چیه.

درسته.راستی از خانم “کمند امیرسلیمانی” چه خبر؟
-کمند پارسال چند تا تئاتر بازی کرد.الان هم مشغول بازی تو سریال آقای حسین سهیلی زاده است.خلاصه اینکه حسابی مشغوله.

خب خدا رو شکر.برنامه هنری خاصی برای آینده دارید؟
-بله.اردیبهشت ۹۵ وقت سالن تئاتر دارم.یه طرحی هم دارم که دنبال یه نویسنده خوب می گردم که این طرح منو بنویسه و واسه اردیبهشت بتونم نمایش رو روی صحنه ببرم.این روزها فکر و ذکرم این نمایشه چون دیگه بیشتر میخوام تئاتر کار کنم،یعنی به خونه اولم برگشتم.

چرا تئاتر اینقده مورد توجه اهل فن هستش؟
-چرا؟ اجازه بده.ما باید نفس تماشاچی بهمون بخوره تا زنده بشیم.سلطان صحنه توی تئاتر، بازیگره و قدرت و ضعف بازی بازیگر هم توی تئاتر نمایانه چون اونجا کات در کار نیست.

خوب شد که گفتگوی ما با تئاتر به پایان رسید و به خونه اول شما رسیدیم.خب استاد،حرف آخر؟
-حرف آخر؟ببین من خیلی حرف دارم.

هر چه می خواهد دل تنگتون بفرمایید؟
-من عاشق مردمم.شعار نمیدم ها.به جان بچه هام شعار نمیدم.من عاشق مردمم و در طول این مدت حس کردم و فهمیدم که مردم هم ماها رو خیلی دوست دارن.به قول آقای مشایخی “ما خاک پای مردمیم” و هستیم ها.تنها چیزی که هست مربوط میشه به بعضی از مسئولین.آقای مسئول؟؟؟من ۵۳ سال تو این مملکت سابقه کار دارم.من هفت سال نبودم.اصلاً پرسیدید امیرسلیمانی کجاست !!! بیمارستان که بودم،کدوم یکی از شماها اومد به من سر بزنه؟؟؟مسئله اینه چرا اینقده بی اهمیت هستید نسبت به ما هنرمندان؟؟؟ آقای مسئول مگه شما جزء این مردم نیستی؟؟؟ ببینید مردم با ما چه رابطه ای دارن.چرا شما ندارید؟؟؟

استاد سعید امیرسلیمانی،ممنونم که در این گفتگو با من شرکت کردید.
-خواهش میکنم.قربونتون برم.از توجه شما به ماها سپاسگزارم.

***********************








































نظرات

پست‌های پرطرفدار