‎اگر نبود فرشید رمزی!‎


 ‎اگر نبود فرشید رمزی!‎

 کامران عدل‎ : جمعه، به‌ اتفاق شیرین جاهد و شوهرش و مسعود مهجور، به‌ دیدن فرشید رمزی رفتیم. که در یک خانه‌ی سالمندان در کرج «زندگی؟» می‌کند. فرشیدی که بدون شک مهم‌ ترین شخصی بود که بر روی موسیقی، بگوییم مردمی (پاپ) دهه‌ی ۱۳۵۰ تا حتی امروزی ایران تاثیر گذار بود.
امروز، به گذشته فکر می‌کردم، که این جریان چه‌گونه شکل گرفت؟ که باید برای مردم ایران امروزی مهم باشد؟
تماس مردم ایران با خارج و اروپا، از اول جنگ دوم جهانی به‌ طور کلی قطع شد و ورود صفحه های ۷۸ دور آن دوران به‌ کشور نیز قطع شد و ایرانیانی که به موزیک‌های غربی علاقه‌مند بودند، از این موهب محروم ماندند. 
بعد از جنگ جهانی و در سال‌های ۱۳۲۶ و  ۱۳۲۷، اولین موج دانشجویان ایرانی به‌ خارج رفتند که برادر بزرگ من، که شانزده سال از من مسن‌تر بود، از آن جمله بود. و جالب است که بدانید او، با ترن به‌ خرمشهر و بصره و بغداد به‌ بیروت رفته از آن جا با کشتی به‌ مارسی و فرانسه رفت. زیرا که در آن دوران هواپیمایی وجود نداشت که ایران را به‌خارج وصل کند. در روز حرکت او از ایستگاه راه آهن تهران، من هم حضور داشتم.



این دانشجویان، که بیشتر به‌ فرانسه رفتند، با نوعی موسیقی که بیشتر انتلکتوئلی و یا یا نوعی موسیقی که آن را «بی باب» (Bibob) که بابای «راک اند رول» بود و مخصوصا با موزیک جاز، که توسط سربازان امریکایی به‌ اروپا آورده شده بود آشنا شدند. در آن دوران، این نوع موسیقی‌ها را در زیر زمین‌ها یا Cave اجرا می‌کردند. رسم و جریانی که از دوران اشغال فرانسه به‌ توسط آلمان‌ها، به‌ خاطر ممنوعیت تجمع، شروع شده بود. این‌ها در آن زیر زمین‌ها که به‌ نوعی اولین دیسکوتک‌ها بودند به‌ موسیقی زنده گوش می‌دادند و با هم می‌ رقصیدند. این موسیقی‌ها هم به‌ توسط خوانندگان و یا ارکستر اجرا می‌شد. زیرا که در آن دوران امکان پخش موزیک با صفحه یا «دیسک» وجود نداشت. این موضوع حتی تا وقتی که من هم به‌اروپا و فرانسه رفتم وجود داشت.
این جوانان که بعد ۷ یا ۱۰ سال تحصیل به‌ ایران مراجعت کردند، با اوضاعی رو به‌ رو شدند که در ایران، امکان رادیو گوش دادن هم نبود. آن‌ها شب‌ها به‌ دور هم در خانه‌ها جمع می‌‌شدند و به‌ گفتن انواع و اقسام «شر و ور» گذر عمر می‌کردند. در آن دوران، نوشیدن الکل هم باب نبود و فقط «جاهل»‌ها در عرق فروشی‌ها که «پیاله» فروشی می‌ کردند و یکی دو تا میز هم در دکان‌هایشان داشتند که مشتریانی که مایل بودند شام بخورند دور آن‌ها جمع می‌شدند. و دیگران، پشت دکه که بلندی آن‌ها تا زیر سینه‌ها می‌رسید می‌ایستادند و روی چهارپایه‌های بلندی که در جلوی آن بود، می‌نشستند. این رسم هم که از اروپا آمده بود، برای این جوانان جالب نبود زیرا که آن‌ها، تحصیل کرده و انتلکتوئل بودند و نمی‌توانستند با همسرهای خود به‌این پیاله فروشی‌ها بروند.



از طرف دیگر، در موقع حمله‌ی متفقین به‌ایران، در پاساژهای خیابان استانبول تهران، کافه‌هایی باز شد که سربازان امریکایی به‌ آن جاها می‌ رفتند و میگساری می‌کردند و تعدادی خانم‌هایی هم در آن کافه‌ها بودند که خدمات بهینه‌ای به‌ سربازان امریکایی می‌ دادند. بعد از اتمام جنگ، و وقتی سربازان امریکایی از ایران رفتند، این‌ کافه‌ها تبدیل شدند به‌ همان پیاله فروشی‌های معمول در تهران. با این تفاوت که در بعضی از آن‌ها ارکسترهای ایرانی، برای مشتریان مزقون می‌ زندند. خوب‌ به یاد دارم که در یکی از آن‌ها ارکستری آذری با آواز مصطفی پایان، که در ایران آن روز بسیار معروف بود آواز می‌خواند و این کافه کارش از همه سکه‌ تر بود. با این وصف، بازهم این کافه‌ها هم کار جوانان از فرنگ برگشته را، راه نمی‌انداختند. مشکل عمده‌ی جوانان ایران در آن دوران، غیر از آن که محلی برای دورجمع شدن، غیر از محدوده‌ی خانه‌ها نداشتند، این بود که در آن دوران، محدودیت بسیار زیادی در معاشرت دختران و پسران وجود داشت. آن‌ها فقط می‌توانستند در محدودی خانوادگی با هم رفت آمد داشته باشند. و یا این که رسما نامزد و یا زن و شوهر می‌بودند.
در اوایل دهه‌ی چهل، در هتل دربند، بار و پیست رقصی ایجاد شد، که نام‌اش را «کلبه» گذاشتند. کلبه، محلی بود که این جوانان مورد بحث ما، شب‌ها به‌آن‌جا می‌رفتند و شامی می‌خوردند و به‌ یاد «کاو»های پاریسی رقصی می‌کردند. من، چون در آن دوران در تهران نبودم، اطلاع دقیقی از زمان افتتاح کلبه نتوانستم پیدا کنم. زمان افتتاح آن را بین سال های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۳ گفتند. متاسفانه کسانی که به‌ کلبه رفتند، یا به‌ دنیای باقی رفته‌اند و یا آن که سال‌ها را نمی‌توانند «جمع» کنند. ولی باز هم نمی‌شود کلبه را با کاوهای پاریسی مقایسه کرد.



وقتی در ۱۳۴۷ به‌ تهران برگشتم، همان اولین روزی که به‌ تلویزیون ملی ایران رفتم تا درباره‌ی کار استخدامم مذاکراتی انجام بدهم (۱)، درجا، و بدون مذاکره استخدام شدم. زیرا که سازمان عکاس نداشت. و همان روز به‌ من گفتند که امشب ضبط برنامه «شو» داریم و شما باید از آن عکاسی کنید. در آن موقع، آن‌ قدر در استخدام من عجله داشتند که حتی به‌ من نگفتند که چه‌ قدر می‌خواهند به‌ من حقوق بدهند. سازمان هم، نه دوربین داشت و نه لابوراتواری. فقط در یک زیر پله یک اگراندیسمان داشتند، که حکم واحد عکاسی را داشت. باری، من تا آن روز پایم را توی یک استودیوی تلویزیونی نگذاشته بودم. و نمی‌توانستم به‌ آن‌ها این را بگویم. زیر از نظر سازمان، اگر من، به‌مدرسه‌ی عکاسی رفته‌ام، باید هر نوع کاری را که به‌ من محول می‌کردند، انجام بدهم. در آن دوران، عکاسی ایران، خلاصه می‌شد به‌ دوربین‌های روله‌ی دو لنزی و فلاش‌های کتابی «بروان». همین. عکاس‌ها، مرگ و زندگی، عروسی و شادمانی، رپرتاژ جنگ وصلح و هر نوع اتفاق دیگر را با همین دوربین‌ها و آن فلاش کذایی می‌کردند. در آن موقع به‌عقل کسی نمی‌رسید که من در یک ضبط تلویزیونی که نمی‌توانم که فلاش بزنم؟ و، با لنزی که دوربین روله‌ی داشت تا یک متری خواننده می بایست جلو بروم که این مقدور نبود. باری، خوش‌بختانه من با خودم مقدار زیادی فیلم‌های مختلف از پاریس با خودم به‌ تهران آورده بودم. اضافه بر آن دو دوربین ۱۳۵ حرفه‌ ای آساهی پنتاکس با تمام عدسی‌هایش، به‌ اضافه‌ی دو دوربین هاسلبلاد (که اولین هاسلبلادهای هستند که به‌ایران وارد شدند) با تمام لنزهایش و اولین فلاش چتری حرفه‌ای را با خودم به‌ایران آورده بودم. در نتیجه، فوری به‌ من یک ماشین دادند که از جام جم برگردم خانه‌ی مادرم، و دوربین‌ها و تعدادی فیلم Tri X که حساسیتی معادل 400 ASA داشتند را بردم سر صحنه. و اولین کارم را در ایران، با عکاسی از این برنامه‌ی شو، که کارگردانش همین فرشید رمزی بود شروع کردم. نتیجه آن که، عکس‌ها خیلی عالی شدند. فرشید هم دایم به کامرامن‌ها می‌گفت روی کامران زوم کنید (که من از این جریان خبر نداشتم). فردای آن روز، اهالی ایران، با شخصیتی مواجه شدند که موهای بلندی داشت و ریشو بود. چیزی که در آن دوران، خیلی بد بود. و همه‌ی مردم، یک طورعوضی به‌من نگاه می‌کردند. در ایران آن روز هیچ کس الا شیخ‌ها، کسی ریش نداشت. 


در سازمان تلویزیون ملی ایران هم، فقط فرشید موهای بلندی داشت و ریشو بود.
فردای آن روز، بسیار در ایران معروف شده بودم. در آن دوران، به‌عکاس‌ها می‌گفتند «آقای فوووتووو». ولی این نام، خیلی زود به‌آقای عکاس تبدیل شد. و همه می‌خواستند که عکاس بشوند (که امروزه همه عکاس هستند). ولی خوب، موضوع به‌ این سادگی‌ها هم نبود. چرایش را بعدها خواهم نوشت. ولی من، در آن شب فهمیدم که در تهران، از چند سال پیش، یک «کاو»ی به‌ نام «کوچینی» در بلوار الیزابت، و در اول خیابان کاخ (بلوار کشاورز و خیابان کاخ) باز شده بود. که خواننده‌های این برنامه، در آن جا فعالیت داشتند. داریوش، کیوان، افشین، رونیک، ماسیس، نلی، آلیس و فرهاد ووو. ارکستری هم داشتند به‌ نام Blakc cats. 


واریته شش و هشت - از سمت راست: داریوش، کیوان، ماسیس، آلیس الوندی، اونیک، نلی و افشین مقدم


البته این هنرمندان، در محدوده‌ی بسیار کوچکی شناخته شده بودند. ولی برنامه‌های شویی که فرشید رمزی از مدتی پیش در ۱۳۴۷، شروع به‌ تهیه و ضبط تلویزیونی کرده بود، آن‌ها را به‌ دنیایی که بیش از ۱۵۰۰۰۰۰۰ تماشاگر داشت، معرفی و معروف کرده بود.
ولی خوب، در حالی که امروزه آن ها در امریکا، روزگاری درخشان را طی می‌کنند، و جیب هایشان مملو از پول است، فرشید رمزی، در گوشه‌ی یک خانه محقر سالمندان، در فلاکت و بدبختی، به‌ سر می‌برد.

کی بود که فرمود: «تفو بر تو ای چرخ‌ گردون تفو»؟ حکیم فردوسی نبود؟ چرا خودش بود...



 فرشید رمزی

***********************
با تشکر از شیرین جاهد و مسعود مهجور

۱ - من شش ماه قبل از مراجعتم به‌ایران، از طرف سازمان تلویزیون ملی ایران دعوت نامه‌ای دریافت کرده بودم که از من می‌خواستند به‌ ایران بازگشته با آن‌ها همکاری کنم. دعوت نامه هم، به‌ امضای زنده یاد، محمود جعفریان بود.

نظرات

پست‌های پرطرفدار