خاطرات سینمایی «تقی مختار» : بخش سوم


خاطرات سینمایی «تقی مختار» : بخش سوم ... ناصرخان از کلاه مخملی متنفر بود!

*********

اخيرا مدتی است که می بينم برخی از کاربران شبکه اجتماعی «فيس بوک» عکس ها و پوسترهای فيلم های قديمی ايرانی را به قول خودشان «پست» می کنند؛ همراه با عنوان ها و عبارات و جملات ستايش آميز درباره بازيگران و چهره های معروف سينمای دوران قبل از انقلاب که گوئی حالا و با عبور زمان جنبه نوستالژيک يافته اند و نوعی حسرت و دريغ روزگاران خوش از دست رفته و سپری شده را تداعی می کنند. از ميان همه اين عکس ها و پوسترهای خاطره انگيز بيشترين تعداد و رقم مربوط است به ناصر ملک مطيعی بازيگر سرشناس و قديمی که به راستی می توان او را «تاريخ زنده» سينمای حرفه ای ايران، از اواخر نيمه دوم دهه بيست تا اواخر دهه پنجاه خورشيدی، خواند. عنوان هائی که، همراه عکس های اغلب با کلاه مخملی و ژست «داش مشتی»، به اين «فوق ستاره» قديمی و محروم از بازيگری ولی فراموش نشده سينمای ايران داده می شود، و يا عبارات و جملاتی که درباره او بکار می رود، همه در وصف بزرگی، عزت، مردانگی، لوطيگری، جوانمردی، صفای باطن، و مرام و معرفت اوست؛ تصوير و تصوری که بازی های مکرر او در نقش لوطی های جوانمرد، بامعرفت و چشم و دل پاک، و در عين حال بزن بهادر، از او در ذهن انبوه تماشاگران فيلم های آن دوره ساخته و بر دل هاشان نشسته بود و آن را منطبق با شخصيت واقعی خود او می دانستند و هنوز هم می دانند. البته، تا جائی که من به چشم خود ديده ام و می توانم گواهی بدهم، ملک مطيعی در زندگی شخصی و خصوصی خودش هم انسان پاک و درست و خوش قلب، و به دور از خيلی حواشی ناپسند و جنجال آفرين زندگی هنری اغلب بازيگران، بود و مسلما هنوز هم هست، ولی حقيقت اين است که شخصيت واقعی و فردی او با توجه به خاستگاه اجتماعی، تحصيلات، شغل اصلی و مسيری که او در طول زندگی و فعاليت درازمدت هنری اش پيموده هيچ سنخيتی با «کلاه مخملی»ها و آن تيپ های اجتماعی بزن بهادر و جاهل مسلک اکثرا اغراق شده که او نقش هاشان را بازی می کرد نداشت ولی اين نقش ها، با توجه به قد بلند، هيکل درشت، پيشانی باز، موهای فرفری و مجعد، ابروهای پرپشتی که به هنگام نگاه انداختنی مردانه قوص بر می داشت و بالا می رفت، به اضافه آن کلاه مخملی سياه رنگ، خوب به قامتش نشسته و طوری با او جفت شده بود که گوئی نيازی به فرو رفتن در جلد نقش و تلاش برای بازسازی آن در مقابل دوربين نداشت. و عجبا که تماشاگران خاص فيلم های ايرانی از ديدن و دوباره ديدن و تکرار دائمی اين نقش توسط او، و در قصه های شبيه به هم، نه فقط سير نمی شدند بلکه لذت می بردند و از او همين را انتظار داشتند و اگر «ناصر خان» در نقش يا نقش هايی متفاوت ظاهر می شد چندان باب ميلشان نبود و نمی پسنديدند. اين رای و اين پسنديدن يا نپسنديدن تماشاگر در ميزان فروش فيلم هائی که ملک مطيعی در آن ها چنين نقش هائی را - بخصوص با کلاه مخملی - بازی می کرد يا نقشی هائی جز آن ها را بر عهده می گرفت بازتاب می يافت و از اين رو تهيه کنندگان را بر آن می داشت که برای اطمينان از فروش خوب فيلم هاشان مصرانه از او بخواهند که همين گونه نقش ها را با همين خصوصيات و شکل و شمايل تکرار و باز تکرار کند. عشق و علاقه سينماروها به اين نقش که گوئی تنها در قالب ملک مطيعی به کمال و خلوص باطنی می رسيد، و سماجت تهيه کنندگان برای تکرار آن در قصه های مختلف سينمائی، بر کار بازيگری ناصر ملک مطيعی سايه انداخته بود و او احساس می کرد که توانائی ها و قابليت هايش در ايفای نقش هايی با خصوصيات ديگر معطل مانده و فرصتی برای ظهور نمی يابد. و اين امر رنجش می داد. گاه چنان از اين وضعيت رنجيده می شد که تصميم به مقاومت می گرفت و از بازی در نقش تکراری لوطی يا جاهل کلاه مخملی سر باز می زد و علی رغم دستمزدهای بالائی که برای ايفای اين گونه نقش ها به او پيشنهاد می شد، آن ها را با قهر و غضب پس می زد و زير بار نمی رفت و در نتيجه خانه نشين می شد. اما، در هر حال، او که بازيگری حرفه ای و با تجربه بود و موقعيتش در سينما بارها و به دلايل مختلف بالا و پائين شده و طعم شکست و انزوا را چشيده بود، می دانست که اگر برای مدتی از صحنه و از چشم مردم دور باشد ممکن است از خاطرها برود و ديگرانی بيايند و جای خالی او را پر کنند. از اين رو، هر بار که چنين می کرد ديری نمی گذشت که مقاومتش در هم می ريخت و دوباره کت و شلوار سياه می پوشيد، کلاه مخملی بر سر می گذاشت و به جلد لوطی محبوب مردم و جاهل کلاه مخملی مورد علاقه آن ها فرو می رفت.


ناصر ملک‌ مطیعی (زادهٔ ۱۳۰۹، تهران) کارگردان و بازیگر سرشناس قدیمی سینما و تلویزیون ایران

**********



ناصر ملک مطیعی در فیلم «قیصر» بار دیگر کلاه مخملی به سر گذاشت و دور تازه ای از بازی در این گونه نقش ها را آغاز کرد
...........

ناصر ملک مطيعی فارغ‌التحصيل رشته تربيت بدنی از دانشسرای عالی تهران بود و قبل از آن که وارد کار بازيگری در سينما بشود معلم ورزش دبيرستان‌های تهران و بعدها هم کارمند يکی از ادارات دولتی بود. او قبل از ورود به سينما يک دوره يک ساله مدرسه هنرپيشگی را گذرانده و آنگاه فعاليتش در سينما را با بازی در صحنه کوتاهی از فيلم «واريته بهاری» ساخته پرويز خطيبی (سال ۱۳۲۸)، آغاز کرده بود. دومين فيلم او، «شکارخانگی» ساخته علی دريابيگی (سال ۱۳۳۰)، چهره اش را به مردم معرفی کرده و سومين فيلمش به نام «ولگرد» ساخته مهدی رييس فيروز (سال ۱۳۳۱) او را به شهرت و محبوبيت رسانده بود؛ طوری که بلافاصله پس از آن در فيلم‌های «گرداب» ساخته حسن خردمند، که نخستين فيلم رنگی سينمای ايران بود، و سپس «افسونگر» ساخته اسماعيل کوشان، و «غفلت» ساخته علی کسمايی (هر سه در سال ۱۳۳۲) بازی کرده و بعنوان اولين ستاره و «جوان اول» سينما شناخته شده بود. آن وقت بود که ساموئل خاچيکيان از او برای ايفای نقش اول فيلم «چهارراه حوادث» (سال ۱۳۳۳) دعوت کرده بود و بدنبال موفقيتی که او بخاطر بازی در اين فيلم به دست آورده بود، ايفای نقش اول فيلم های «اتهام» ساخته شاپور ياسمی، و «هفده روز به اعدام» ساخته هوشنگ کاووسی (هر دو در سال ۱۳۳۵) به او سپرده شده بود و از آن پس در فاصله فقط پنج سال، از ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۰، در بيش از ده فيلم ديگر درام و ملودرام و حادثه ای و يا کمدی، در ژانرهای اجتماعی، خانوادگی، روستائی، تاريخی و افسانه ای، در نقش های کاملا متفاوت بازی کرده بود. با اين همه او هيچ فرصتی برای آموزش بيشتر در زمينه بازيگری را از دست نمی داد، چنان که وقتی دکتر مهدی فروغ در سال ۱۳۳۶ با مساعدت «وزارت فرهنگ» آن زمان و «اداره هنرهای زيبای کل کشور» برای اولين بار در ايران «اداره هنرهای دراماتيک» را تاسيس و شروع به آموزش دادن و پرورش بازيگر کرد، ناصر ملک مطيعی در شمار کسانی بود که برای آموختن بهتر فنون بازيگری در نخستين دوره آن شرکت کردند. برای بازيگری با يک چنين اشتياق، سابقه، تجربه و محبوبيت ناشی از ايفای نقش های مختلف، گرفتار شدن در وضعيت خاصی که او را از اوائل دهه چهل به بعد درگير خود کرد واقعا زجر آور بود.


از اواخر دهه سی، با توجه روزافزون قشر خاصی از جامعه به فيلم های ايرانی، رونق گرفتن حرفه فيلمسازی و ورود چهره های ديگر به عرصه بازيگری، هر چند رقيب هائی در مقابل ملک مطيعی سر برآوردند ولی او همچنان بعنوان چهره ای جوان و دارای پيشينه بازيگری، محبوبت نسبی خود را حفظ کرده و به بازی در نقش های متنوع در فيلم هائی با ژانرهای مختلف ادامه می داد. ولی با ورود زنده ياد محمدعلی فردين به سينما (که اتفاقا خود ملک مطيعی او را در سال ۱۳۳۸ به دکتر کوشان، صاحب و مدير استوديو فيلمسازی «پارس فيلم»، معرفی کرده بود) و اقبالی که سينماروهای آن زمان به تدريج به او و نقش های خاصی که بازی می کرد نشان داده و موجبات ترقی و پيشرفت سريع او را فراهم کردند، از اوائل دهه چهل خورشيدی محبوبيت و موقعيت ملک مطيعی رو به کاستی نهاد و در عوض بر شهرت و محبوبيت چهره های تازه وارد، و در راس آن ها فردين، افزوده شد.



در آن دوران بود که ناصر ملک مطيعی با توجه به تغيير فضا و شرايط تازه سينما بخواست تهيه کنندگان گردن نهاد و برای خالی نکردن عرصه، بخصوص در شرايطی که زندگی داخلی و شخصی او بخاطر شهرت و معروفيتی که به دست آورده بود تغيير کرده و هزينه هايش بالا رفته بود و می بايد به هر طريق ممکن در همان سطح و روال به زندگی خود ادامه دهد، از سال ۱۳۴۱ با پوشيدن لباس جاهلی و بر سر گذاشتن کلاه مخملی (که پيش از او عباس مصدق و مجيد محسنی در يکی دو فيلم خود به تن کرده بودند) گردن نهاد و ابتدا در فيلم «کلاه مخملی» ساخته اسماعيل کوشان (سال ۱۳۴۱) و سپس فيلم های «با معرفت‌ها» ساخته حسين مدنی، «مردها و جاده‌ها» ساخته خودش (هر دو در سال ۱۳۴۲)، و «ابرام در پاريس» ساخته اسماعيل کوشان (سال ۱۳۴۳) در نقش شخصيت های لوطی مسلک و جوانمردی که همه کلاه مخملی بر سر داشتند بازی کرد. اما اين فيلم ها از لحاظ ميزان فروش هيچ يک در مقابل نوع تازه ای از فيلم های بزن و بکوب و سراسر رقص و آوازی که از اوائل دهه چهل تا نزديک به اواخر آن با حضور شماری از بازيگران تازه وارد و در راس آن ها «جوان اول» جديد و بی رقيب سينما، محمدعلی فردين، ساخته می شد و مورد استقبال گسترده قشر خاصی از جامعه قرار می گرفت، تاب نياوردند و يکی پس از ديگری شکست خوردند و تنها تاثيری که از خود بر جای گذاشتند اين بود که تيپ تازه ای برای ناصر ملک مطيعی، بازيگر پيسکسوت سينما، بوجود آورده و تثبيت کردند که همان جاهل کلاه مخملی بود.

چيزی نگذشت که فردين، به همراه فروزان و تقی ظهوری، با ايفای نقش هائی خاص در فيلم هائی که بعدا به «فيلم آبگوشتی» معروف شد و اجرای رقص و آواز، همراه با برهنگی و صحنه های سکسی، عرصه را به انواع ديگر فيلم ها تنگ و تنگتر کردند و بازيگرانی مثل ناصر ملک مطيعی که مايل به خواندن و رقصيدن و اجرای صحنه های سکسی در فيلم ها نبودند، علی رغم مقاومت فرساينده ای که با تقليل دستمزد، شرکت در فيلم های کم هزينه، تن دادن به هر نوع نقش، پذيرش نقش های فرعی، و حتی سرمايه گذاری شخصی در ساخت و توليد برخی از فيلم ها، از خود نشان می دادند اندک اندک کنار گذاشته شده و منزوی و در دورهايی کوتاه حتی خانه نشين شدند.

ناصر ملک مطيعی خودش هميشه از اين دوره از زندگی هنری خود به تلخی ياد می کرد و بخاطر دارم که چند بار در مناسبت های مختلف می گفت «تهيه کننده ها اصرار می کردند که من هم در فيلم ها آواز بخوانم و برقصم، ولی من قبول نمی کردم و در نتيجه زياد دعوت به بازی در فيلم ها نمی شدم. به اين جهت روزگار سختی داشتم، هم بی پول شده بودم و هم چون هنرپيشه معروفی بودم مخارج زيادی داشتم که می بايد تامين کنم. و اين وضعيت برای چند سالی ادامه داشت.»



به هر حال ناصر خان اين وضعيت دشوار و اين بی پولی را با سعه صدر و بزرگواری تحمل کرده بود تا بالاخره نظامی فاطمی در سال ۱۳۴۷ بازی در فيلم «سالار مردان» را، باز هم در همان نقش کلاه مخملی، به او پيشنهاد کرده و او را از انزوای خانه اش به در آورده بود. اما بازی در اين فيلم به مفهوم بازگشت موقعيت قبلی ملک مطيعی نبود و تنها نشانه ای محسوب می شد از تداوم حضور او در سينما و يک بخت آزمائی ديگر. به همين جهت وقتی، در شرايطی خاص، عباس شباويز و بهروز وثوقی از او برای ايفای نقش کوتاه اما جذاب «داداش فرمان» در فيلم «قيصر» دعوت به همکاری کردند بلافاصله آن را پذيرفت و بی آن که بداند چه سرنوشتی در انتظار اوست مقابل دوربين مسعود کيميائی قرار گرفت (سال ۱۳۴۸).
و از اينجا به بعد ماجرا را شايد همه کسانی که سينمای ايران و بازيگران ارشد و به يادماندنی آن را می شناسند بدانند. «قيصر» بطرزی غيرمترقبه و پيش بينی نشده «گيشه» های سينماها را در تهران و شهرستان ها فتح کرد. نمايش پر توفيق آن به درازا کشيد و بارها و بارها تکرار شد. همه عوامل سازنده و توليد کننده فيلم سهمی از اين توفيق خيره کننده بردند و از جمله ناصر ملک مطيعی بار ديگر از زمين برخاست و اين بار بعنوان بلامنازع ترين ايفاگر نقش لوطی ها و جوانمردان و کلاه مخملی های چشم و دل پاک موقعيتی تثبيت شده يافت؛ فيلم پشت فيلم بازی کرد و دوباره، هم از نظر اسم و رسم و شهرت و محبوبيت و هم از نظر مالی، اوضاعش خوب و رو به راه شد. اما اين بازگشت چشمگير تنها بازگشت بازيگری به نام ناصر ملک مطيعی نبود بلکه در واقع بازگشت بختک و دوالپائی در لباس و شکل و شمايل جاهل کلاه مخملی هم بود که اين بار وقتی نازل و بر پشت ناصر خان سوار شد ديگر قصد جا کن و پياده شدن نداشت. از آن پس بود که ناصر ملک مطيعی در سينما با کت و شلوار مشکی، پيراهن سفيد، کفش چرمی نوک تيز، کلاه مخملی، دستمال ابريشم يزدی، تسبيح شاه مقصود، همراه با حرکات خاص دست‌ها، نحوه بالا انداختن ابرو، بکار بردن تکيه کلام‌ها و صدای مردانه پيچيده در گلو، شناخته می شد و خريدار داشت و عامه بينندگان را مجذوب خود می کرد؛ هرچند که يک چنين تيپ و شخصيت و قيافه ای مصداقی زنده در جامعه نداشت و نمی شد او را از سنخ «جاهل»های واقعی و حی و حاضر دانست. اما نه تهيه کنندگان، نه فيلمنامه نويس ها و نه حتی، در ابتدای امر، خود ناصر ملک مطيعی که استقبال عامه مردم از اين تيپ برای چند سالی همه شان را خشنود و خوشحال کرده بود اهميتی به اين مساله نمی دادند. و چنين بود که از «قيصر» به بعد او در فيلم های بی شماری، از جمله «مريد حق»، «علی بی غم»، «طوقی»، «رقاصه شهر»، «نقره داغ»، «ايوب»، «سه قاپ»، «کاکو»، «قصاص»، «مهدی مشکی و شلوارک داغ»، «مرد»، «خاطرخواه»، «اوستا کريم نوکرتيم»، «آقا مهدی وارد می شود»، «پاشنه طلا»، «بت»، «بابا گلی به جمالت»، و... در تيپ آدم های لوطی مسلک و جوانمردی که اکثر کلاه مخملی بر سر داشتند ظاهر شد و با هر توفيق تجاری که به دست آورد بيشتر و بيشتر آلوده اين تيپ شد و با آن اخت گرفت و حتی می توانم بگويم نه تنها در آن ادغام شد بلکه به آن دل بست و از تکرار آن در مقابل دوربين لذت برد چنان که بعدها يکبار خودش به صراحت در مصاحبه ای با روزنامه «شرق» گفت: «من خودم هم از اين تيپ خوشم می‌آمد. وقتی توی اين لباس می‌رفتم اصلا زندگی می‌کردم و واقعا لذت می‌بردم از اين لباس و اين ريخت خودم.»


...

تاثير عميق اين در هم آميختگی تيپ جوانمرد لوطی مسلک با شخصيت فردی ناصر ملک مطيعی در حدی بود که حتی وقتی بنا به تمايل و خواست و اصرار خودش ايفای نقش هايی کاملا متفاوت به او واگذار می شد، باز او همان خصوصيات درونی شده لوطی جوانمرد و يا جاهل کلاه مخملی را به کاراکتر متفاوتی که ايفای نقشش را بر عهده گرفته بود می دميد زيرا اوج گيری ستاره اقبالش با ايفای اين نقش و بالا رفتن شهرت و محبوبيت و دستمزدش از فيلمی به فيلم ديگر زير دندانش مزه کرده بود و در نتيجه هم خودش اين خصوصيات را دوست می داشت و هم می دانست که مردم او را اين گونه و با اين خصوصيات می پسندند. او، بعدها، در مورد تاثير و نفوذ اين خصوصيات در شکل بخشيدن به کاراکتر اميرکبير که در سريال معروف «سلطان صاحب قران» ايفای نقشش را بر عهده داشت، در همان مصاحبه، گفت: «اميرکبير هم همان کلاه مخملی است! لباسش عوض شده. من ميرزا آقا خان بازی نکردم که رئيس وزرای ناصرالدين شاه بود. من اميرکبير بازی کردم که آدم صادق و وطن‌پرستی بوده. کلاه مخملی هم يک آدم گردن کلفتی بوده که همه توی محله به او احترام می‌گذاشتند.»

با اين همه، ناصر ملک مطيعی بازيگر، از دو سه سال پس از بازگشت خيره کننده اش با «قيصر» و طلوع مجدد اقبالش در سينما - و اين بار بطرزی درخشان و خيره کننده - علی رغم اين که دو بار پی در پی، در دوره های سوم و چهارم اهداء جوايز سينمائی «سپاس»، ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱، بخاطر ايفای نقش هائی از همين دست، در فيلم هائی بهتر ساخته شده، برنده اين جايزه بعنوان بهترين بازيگر نقش اول مرد شد («رقاصه شهر» ساخته شاپور قريب و «سه قاپ» ساخته ذکريا هاشمی)، ولی از بابت تکرار ملال آور اين نقش دچار سر در گمی بزرگی بود و چنان که گفتم رابطه ای آميخته با «عشق و نفرت» با اين نقش و بخصوص آن کلاه مخملی که بر سر می گذاشت داشت.


ناصر ملک مطیعی به همراه بهروز وثوقی در صحنه ای از فیلم «طوقی» ساخته علی حاتمی

**********

از اواخر دهه چهل موج تازه ای در سينمای حرفه ای ايران به راه افتاده بود و در عرصه کارگردانی جوان ها و شخصيت هائی وارد گود شده بودند که صراحتا قصد تغيير مسير آن سينما و هدايتش به جانب يک سينمای جدی، و چنان که ميسر می بود روشنفکرانه، را داشتند. فيلم های متفاوتی ساخته می شد، فستيوال های سينمائی متعدد راه اندازی شده بود، توجه مطبوعات به سينما بيشتر شده بود، و هر بازيگر حرفه ای در تلاش بود که برای عقب نماندن از قافله اين تغيير و تحولات خودش را با زمانه و با طرز فکرها و استعدادهای تازه و رو به رشد هماهنگ کند. و طبيعی بود که قفل شدن يک بازيگر در فقط يک تيپ، در شرايطی که بازيگران ديگری نظير بهروز وثوقی با هر فيلم کاراکتری تازه و متفاوت عرضه می کردند و در شکل و قيافه های مختلف ظاهر می شدند، امری بود که نمی توانست مورد قبول اين موج تازه قرار گيرد. ناصر ملک مطيعی با هوش و ذکاوت و تجربه ای که از افت و خيزهای گذشته خود داشت اين را بخوبی می فهميد و علی رغم ترس ها و نگرانی هايش از خارج شدن از جلد لوطی جوانمرد محبوب مردم، يا همان جاهل کلاه مخملی، می خواست ترمز اين نقش را بکشد و برای اثبات هنر بازيگری خود از قالب آن خارج شده و تهيه کنندگان و کارگردان ها را ترغيب و تشويق کند که از او برای ايفای نقش هايی ديگر و متنوع استفاده کنند. اما، در اين مورد، از سوی تهيه کنندگان حرفه ای مقاومتی سخت در جريان بود و «سرمايه» های کوچک لرزان خيال وادادن به «رويا» و «تجربه های مشکوک» او را نداشتند.

در چنين احوالی بود که، در سال ۱۳۵۴، نخستين پيشنهاد کارگردانی فيلم به من داده شد. من در آن وقت، ضمن بازی در فيلم هائی که هنوز قوت چندانی بر سفره خانواده ام نمی گذاشت، سردبير مجله هفتگی «ستاره سينما» هم بودم؛ مجله ای که امتيازش را زنده ياد علی مرتضوی کرايه کرده و از لحاظ مالی مديريتش را بر عهده داشت. علی مرتضوی که در آن زمان، در عين حال، مدير و مالک مجله سينمائی «فيلم و هنر» و نيز بنيانگذار جايزه سينمائی «سپاس» بود و دوستی مطبوعاتی ديرينه ای با من داشت، در يکی از روزهائی که برای خوردن ناهار به رستوران کوچکی در دروازه دولت، حوالی دفتر مجله، رفته بوديم غفلتا به من گفت که تصميم دارد فيلمی تهيه کند و اگر من مايل باشم آمادگی دارد که کارگردانی آن را به من بسپارد!



معلوم است که با ذوق و شوق بسيار پذيرفتم زيرا می دانستم که اگر دستم به دوربين می رسيد و اختيار کار با خودم بود می توانستم هم به يک رويای هميشگی جامه عمل بپوشم و هم نقش هائی برای خودم در نظر بگيرم که مطابق خواسته هايم باشد و جاده را برای دستيابی به موقعيت و شرايط بهتر در عرصه بازيگری برايم هموار کند.

برگشتيم به دفتر مجله و درباره کليات پروژه صحبت کرديم. معلوم شد که مرتضوی می خواهد يک فيلم نسبتا شسته رفته آبرومند بسازد که در عين حال جنبه تجاری هم داشته باشد. از اين رو تمايل داشت من قصه ای انتخاب کنم که به کاراکتر ناصر ملک مطيعی، با همان خصوصياتی که مورد علاقه و پسند تماشاگران فيلم های ايرانی بود، بخورد تا بتوانيم از او دعوت به همکاری کرده و به اين ترتيب توفيق تجاری فيلم را تا حدود زيادی تضمين بکنيم. اين مهمترين درخواستی بود که علی مرتضوی بعنوان تهيه کننده از من داشت و جز آن باقی کارها و انتخاب بازيگران ديگر و همکاران فنی، همه، را به من واگذار کرد.

اولين کاری که می بايد می کردم اين بود که فيلمنامه ای به دست آورم و يا بنويسم که هم به کاراکتر شناخته شده ناصر ملک مطيعی بخورد و هم يک شخصيت مثبت مهم و کليدی ديگر داشته باشد که به خودم بخورد و بتوانم نقش او را در کنار ملک مطيعی بازی کنم. يک چنين ترفندهائی در عالم سينما و در همه جای دنيا برای شناساندن و يا تثبيت کردن بازيگران تازه وارد بکار می رود و در ايران آن زمان هم مرسوم بود و تهيه کنندگان وقتی چهره تازه ای می يافتند که استعدادی داشت و اميدی به آينده اش بود، او را با يک بازيگر سرشناس تثبيت شده در يک داستان جذاب و محکم جفت می کردند تا اگر مردم به هوای آن بازيگر سرشناس بليط می خرند و به ديدن فيلم می روند اين بازيگر جوان را هم ببينند و احتمالا از او خوششان بيايد و موجبات شهرت و محبوبيتش فراهم شود.

در اولين ديداری که داشتم با برخی از رفقای سينمايی که اغلب شب ها دور هم جمع می شديم، سيروس الوند را که در همکاری با خود من در دورانی که مديريت و سردبيری مجله «فيلم» را بر عهده داشتم وارد مطبوعات هنری شده بود و نقد فيلم و گزارش و طنز هنری می نوشت و گه گاه مصاحبه هائی هم با هنرمندان انجام می داد و بعدا کم کم با محافل سينمائی آشنا شد و شروع کرد به فيلمنامه نويسی، کنار کشيدم و قضيه را با او در ميان گذاشتم. خيلی خوشحال شد، تبريک گفت و قول داد که سناريو محکمی با مشخصاتی که من در نظر داشتم فراهم کند.



چند روز بعد دوباره يکديگر را ديديم و او اين بار طرح قصه ای را برايم تعريف کرد که انگار درست همان چيزی بود که من و علی مرتضوی در نظر داشتيم: يک قصه جذاب مردم پسند با دو شخصيت محکم اول، همراه با يک شخصيت زن که داستان بر محور حوادث زندگی او می گذشت و يک شخصيت منفی قوی؛ در فضاهای ملموس برای تماشاگر. فورا قرارداد او بسته شد، پيش قسطی پرداخت شد و او رفت که ظرف يکی دو هفته سناريو را نوشته و آماده کند.

در طول مدتی که سيروس الوند مشغول نوشتن بود، من می بايد همه عوامل توليد فيلم را انتخاب کرده و وارد گفت و گو با آن ها می شدم و پس از رسيدن به نتيجه هر يک را به اتاق علی مرتضوی می فرستادم تا قراردادش را تنظيم و امضاء کند. اين کار خيلی وقت گير بود و بزودی ما دريافتيم که با قبول يک چنين مسئوليتی، و بخصوص با آغاز فيلمبرداری، من ديگر قادر نخواهم بود که وظايف سردبيری مجله را هم انجام دهم. اين است که با زنده ياد سيامک پورزند تماس گرفتيم و قضيه را با او در ميان گذاشتيم و پست سردبيری «ستاره سينما» را به او سپرديم و من بکلی رفتم به سراغ سر و سامان دادن به پروژه فيلم.

اولين کار مهمی که کردم اين بود که با توافق مرتضوی آقای قدرت الله احسانی، يکی از قديمی ترين فيلمبرداران را که گه گاه کارگردانی هم می کرد (و از جمله فيلمبردار و کارگردان فيلم «بدکاران» بود که پيشتر من نقش اول آن را بازی کرده بودم) بعنوان مديرفيلمبرداری انتخاب و دعوت به همکاری کردم که با روی باز آمد و قبول کرد و در مسير پيشرفت کار هم در بسياری از مسائل و زمينه ها مورد مشاوره من قرار گرفت.

وقتی از اين دو بابت خيالم راحت شد، تماسی گرفتم با «ناصر خان» و دعوتش کردم برای «ديداری مهم» در دفتر مجله. در اولين فرصتی که برايش پيش آمده بود، به دفتر ما آمد و وقتی موضوع را با او در ميان گذاشتم به حدی خوشحال شد که از تصور من به دور بود. ابتدا فکر می کردم ممکن است کمی ترديد نشان بدهد و بخواهد قضيه را سبک سنگين بکند چون در هر حال اين اولين فيلم من در مقام کارگردان بود و او می بايد از اين بابت خطر بکند و ديگر - و خطرناکتر - اين که قرار بود من خودم هم يکی از دو نقش اصلی فيلم را بازی کنم در حالی که هم از او جوانتر بودم، و هم، بعنوان کارگردان، ريش و قيچی دست من بود و ممکن بود که نخاله بازی در بياورم و به انحاء مختلف نقش خودم را پررنگ تر و جذاب تر بکنم و اين باعث بشود که حق او خورده شود. اما، نه، ناصر خان نه فقط هيچ شک و ترديدی نشان نداد بلکه خيلی ذوق زده شد و بخصوص تاکيد کرد که خيلی خوشحال است که می تواند در اولين فيلم کسی که به گفته او «از منتقدان سرسخت سينمای صرفا تجاری و طرفدار و حامی سينمای نوين ايران است و در اين زمينه تلاش های موثر و مفيدی انجام داده» بازی کند؛ بخصوص که تهيه کننده فيلم هم علی مرتضوی با آن سابقه بلند در امر رورنامه نگاری هنری و در ضمن مدير و بنيانگذار جايزه «سپاس» است. او حتی از اين هم پيشتر رفت و قول داد که از بابت دستمزد و هر نوع همکاری و مشاوره ديگر با من و علی مرتضوی مساعدت کند.


«ناصر ملک مطیعی» با نقش های «لوطی کلاه مخملی» رابطه ای توام با عشق و نفرت داشت

**********


نخستين جلسه گفت و گوی ما با خوبی و خوشی به پايان رسيد و قرار شد تا آماده شدن فيلمنامه يکی دو بار ديگر همديگر را ديده و ضمن صحبت درباره جزئيات کار قرارداد همکاری را هم به امضا برسانيم.
از آن لحظه به بعد بود که خبر تهيه فيلم «تعصب» با شرکت ناصر ملک مطيعی و من رسانه ای شد و بخصوص در محافل سينمائی سر و صدا کرد. در ملاقات های بعدی، من طرح قصه را با همه جزئيات برای او تعريف کردم و چون شخصيت نقشی که برای او در نظر گرفته شده بود کاملا با آنچه دوستدارانش از او انتظار داشتند مطابقت می کرد آن را پسنديد و وارد مرحله عقد قرارداد شديم.

در اين مرحله بود که در هنگام يکی از ديدارهامان در دفتر مجله، ناگهان در باز شد و مسعود کيميائی، که در آن زمان مشغول تهيه مقدمات فيلم تازه اش به نام «غزل» و با شرکت فردين بود، با دسته گل بزرگی وارد شد و، پس از روبوسی با ناصر ملک مطيعی و من، دسته گل را روی ميز من گذاشت و ورودم به عرصه کارگردانی را تبريک گفت. ديدن اين صحنه تاثير عميقی بر «ناصر خان» گذاشت چون مسعود در آن زمان برو بيائی داشت و ميخ خود را محکم در جامعه سينمائی و ميان مردم بعنوان يک فيلمساز جوان متفکر و هنرمند کوبيده بود. و حالا «ناصر خان» به چشم می ديد که او راه افتاده و آمده است به دفتر ما تا ورود مرا به عرصه کارگردانی تبريک بگويد. از نظر ملک مطيعی اين يک تائيديه مهم بود؛ تائيديه ای که من، البته، آن را بيشتر به حساب رفيق بازی و مهارت مسعود در زمينه «روابط عمومی» گذاشتم و زياد بخودم نگرفتم؛ هر چند او قبلا هم از اين کارها کرده بود و بعد از آن هم - چنان که به موقع خود شرح خواهم داد - کارهايی از اين دست در مورد من انجام داد و مرا سپاسگزار خودش کرد.

باری، اين ها همه دست به دست هم داد و موجب شد که ناصر ملک مطيعی وارد اتاق مرتضوی شده و آماده امضاء قرار داد بشود. من در اتاق خودم باقی مانده بودم تا آن ها بتوانند در خلوت دو نفره خودشان درباره ميزان دستمزد و نحوه پرداخت و ديگر قضايای جنبی صحبت کنند. نيم ساعتی بيشتر نگذشت که ديدم علی مرتضوی از اتاق خارج شد و نزد من آمد و در حالی که صورتش سرخ شده بود از من پرسيد: «مگر تو به آقای ملک مطيعی نگفته ای که بايد با کلاه مخملی در اين فيلم ظاهر بشود؟»

يکه خوردم و گفتم: «نه، چون ما هيچ صحبتی در اين مورد نکرده بوديم و چنين قراری هم نداشتيم.»

نشست روی صندلی جلو ميز من و، مثل آدمی که از بيان حرفی که می خواهد بگويد شرمنده باشد، گفت: «ناصر بدون کلاه معنی ندارد. تو که بهتر می دانی، فيلم بدون کلاه ناصر نمی فروشد و شکست می خورد.»

گفتم: «ولی کاراکتری که قرار است او نقشش را بازی کند الزاما نبايد يک آدم کلاه مخملی باشد؛ همينقدر که همه خصوصيات جوانمردی و لوطيگری و تعصبات سنتی را دارد مطابق شخصيت شناخته شده او در فيلم هاست و نيازی به اين که حتما کلاه مخملی به سرش بگذارد نيست.»

توضيح من هيچ تاثيری در او نکرد. کاملا شوکه و دمغ شده بود. دفاعی نداشت که از نظر خودش بکند ولی هنوز اصرار می کرد که «ملک مطيعی بدون کلاه به درد نمی خورد!»



قرار شد از ملک مطيعی وقت بخواهيم تا در اين زمينه کمی بيشتر و دقيق تر فکر کنيم؛ هم او و هم ما.

آن روز قرارداد امضاء نشد و «ناصر خان» هنگام خداحافظی به من گفت: «من خوشحال بودم که می خواهم با کارگردان جوان و خوش فکری کار کنم که نمی خواهد يک فيلم جاهلی ديگر بسازد و برای فروش فيلمش از کلاه مخملی من استفاده کند. اگر قرار باشد من در فيلم تقی مختار و علی مرتضوی هم کلاه مخملی به سرم بگذارم پس چه فرقی هست بين شما با همه ديگرانی که سينما را فقط از دريچه پول و کاسبی می بينند و هيچ نوآوری در کارهاشان نيست؟»

من که دقيقا با او موافق بودم و تا آن لحظه هيچ فکر نکرده بودم که کاراکتر فيلم من می بايد کلاه مخملی به سرش بگذارد، از شنيدن اين حرف ها غرق خجالت شدم و از او خواستم که چند روزی به من وقت بدهد تا در اين زمينه با مرتضوی صحبت کرده و او را مجاب کنم.

اما علی مرتضوی مجاب نشد. ظاهرا با چند تهيه کننده ديگر و بخصوص با مديران سازمان سينمائی «پاناسيت»، که قرار بود فيلمش را پخش کنند، صحبت کرده بود و همه به او گفته بودند که اگر قرار است ناصر ملک مطيعی در فيلمت بازی کند حتما بايد با کلاه مخملی باشد!

به او گفتم: «آخر اين کلاه چه تاثيری در کاراکتر اصلی فيلم ما دارد جز اين که او را بيشتر شبيه يک جاهل می کند تا يک آدم لوطی جوانمرد؟»

پاسخش اين بود که: «هيچ، ولی مردم ملک مطيعی را با اين کلاه دوست دارند و تجربه نشان داده است که وقتی کلاه مخملی سرش نيست فروش فيلم افت می کند.»

گفتم: «آخر تو مدير جشنواره سينمائی سپاس هستی و من هم يک منتقد تند فيلم های مبتذل و جاهلی، فکر نمی کنی ما بايد کمی در اين مورد با ديگران فرق داشته باشيم؟»

جواب داد: «اين اولين فيلمی است که من دارم در آن سرمايه گذاری می کنم و نمی خواهم جای شک و ترديد بگذارم. اگر شکست بخورم بنيه اين را ندارم که دوباره روی پای خودم بايستم. وقتی دو سه فيلم ساختيم و توانائی مالی خوبی پيدا کرديم آن وقت می توانيم خطر هم بکنيم.»

همه اين دلواپسی ها را با ناصر ملک مطيعی در ميان گذاشتم. اما اين حرف ها از نظر او پذيرفتنی نبود و بخصوص می گفت: «شما نبايد زير بار اين حرف ها برويد.»

وقتی تصميم قطعی او مبنی بر عدم استفاده از کلاه مخملی را با علی مرتضوی در ميان گذاشتم، با خونسردی تمام گفت: «عوضش کن. برويم سراغ يک بازيگر ديگر.»

گفتم: «مثلا کی؟ کی به اين نقش می خورد و می تواند بخوبی ملک مطيعی آن را بازی کند؟»

گفت: «برو سراغ فردين.»

گفتم: «فردين؟! می خواهی فردين با کلاه مخملی بازی کند؟»

گفت: «نه، لازم نيست فردين کلاه بگذارد. مردم از او اين انتظار را ندارد ولی از ملک مطيعی دارند.»

ديگر پاسخی نداشتم که بدهم. راست می گفت. فردين هم می توانست آن نقش را با همان خصوصيات لوطيگری و جوانمردی بازی کند بدون اين که لازم باشد کلاه مخملی به سرش بگذارد. ولی من دوست داشتم اولين فيلمم را با ناصر ملک مطيعی بسازم. با خودم فکر کردم اگر احتمال خطر بهم خوردن همکاريمان در فيلم را با او در ميان بگذارم ممکن است تغيير عقيده بدهد. ولی نداد. و در عوض عصبانی شد. به شدت عصبانی شد. از روی صندلی برخاست، شروع کرد بی اراده قدم زدن در طول و عرض اتاق و در حالی که صدايش می لرزيد گفت: «بخدا يه روز اين کلاه رو می برم ميذارم وسط ميدون توپخونه می رينم توش!»

چيزی در درون من شکست. اين جمله زهردار به ظاهر دور از نزاکت، با اندوه تمام و از اعماق دل ناصر خان ادا شد. هيچ نداشتم بگويم. هر دو برای دقايقی کشدار و طولانی سکوت کرديم. و بعد، او سری به تاسف تکان داد، زير لب خداحافظی کرد، و آرام از اتاق خارج شد.

ناصر خان نقش هائی را که بازی می کرد دوست داشت، از بازی در کاراکتر آدم های سنتی لوطی مسلک و جوانمرد لذت می برد، ولی کلاه مخملی را دوست نداشت. کلاه مخملی به او تحميل شده بود. احساس می کرد اين کلاه مال کاراکترهايی که او در جلدشان می رفت نبود؛ مال جاهل ها بود. و او نمی خواست برای هميشه نقش جاهل کلاه مخملی را بازی کند؛ هر چند پول خيلی خوبی از اين بابت به او داده می شد. او ديگر در آن سن و سال، با آن وجهه و احترام، با آن همه سابقه، و در شرايطی که سينما داشت پوست می انداخت و شکل ديگری بخود می گرفت، نمی خواست بازيگر فقط يک نقش و يک تيپ خاص - و بخصوص با آن کلاه لعنتی - باشد. اما می ديد که گرفتار شده است. کلاه مخملی او را به گروگان گرفته بود. ناصر خان می خواست کسی او را از آن وضعيت خلاص کند. اما کسی نبود...

فيلم «تعصب»، با شرکت زنده ياد فردين و بدون حضور من در کنارش، ساخته شد و فروش بسيار بالائی کرد. علی مرتضوی پول خوبی به دست آورد و من به جرگه کارگردان هايی که قادر بودند فيلم های پرفروش بسازند وارد شدم و جاده پيشرفتم در سينما هموار شد. اما هر بار که آن فيلم را در سينما می ديدم، احساس می کردم ناصر خان کنار دستم نشسته و زير گوشم می گويد: «تو هم که شدی مثل بقيه...»

**********


نویسنده : تقی مختار 

نظرات

پست‌های پرطرفدار