سرنوشت مغموم مجسمه زیبای شاه عباس در اصفهان


مجسمه زیبا شاه عباس در اصفهان كه در سال ۱۳۵۸ پايين آورده شد!

محل قرار گیری : فلکه دروازه شیراز اسم فعلی میدان آزادی

**********

مجسمه ی شاه عباس اثر دست استاد ایرج محمدی، مجسمه‌ ساز و عضو هیأت‌ مؤسس انجمن هنرمندان مجسمه‌ ساز ایران است که در سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲ و به عنوان اولین اثر این مجسمه ساز چیره دست ساخته شده است . این مجسمه  از ۹ تن برنز به زیبائی ساخته شده بود و در سال ۱۳۵۶ در فلکه دروازه شیراز اسم فعلی میدان آزادی نصب گردید. جای بسی شرمساری است که این مجسمه شش متری برنزی که شاه عباس را سوار بر اسب نشان می داد پس از انقلاب برداشته شده و اکنون در محلی نامعلوم زیر خاک مدفون است.

مشکل انقلابیون تنها مجسمه پهلوی‌ها نبود. به نظر می رسد با همه بزرگان تاریخ ایران مشکل داشتنده اند و دارند.


**********
سرنوشت مغموم مجسمه های یک مجسمه ساز خاموش

گفت و گو با ایرج محمدی طراح، نقاش و مجسمه ساز
 گروه : فرهنگ و اندیشه / هنر / تجسمی و تزئینی

حتما یکی از آثار ایرج محمدی مجسمه ساز برجسته اما خلوت گزیده را دیده اید یا در بوستانی که کنار پل گیشا یا همان جلال آل احمد امروزیست، مجسمه رفتگرش را دیده اید، یا در بوستان ساعی مجسمه دکتر ساعی اش را دیده اید، یا در بوستان قیطریه مجسمه امیرکبیرش را دیده اید، یا در بوستان پارک شهر مجسمه باغبانش را دیده اید یا در بوستان بهشت مادران که هفته گذشته افتتاح شد مجسمه بانوی شهیده را دیده اید، یا در کیش مجسمه های نیم تنه سعدی و عزت الله انتظامی و مرحوم سپنتا و... را دیده اید یا در جشن خانه سینما تندیس هایی که او ساخته است را دیده اید و یا.... با این همه خیلی از مجسمه های او را هم من و بسیاری از هم نسلان من لااقل ندیده اند.


مجسمه شاه عباس صفوی اش، یا مجسمه ستارخانش، یا مجسمه کاوه آهنگرش، یا مجسمه سهراب سپهری اش، یا نیم تنه استاد عزت الله انتظامی اش که حالا در گوشه کارگاهش خاک می خورد و یا.... ایرج محمدی را به زحمت و با کمک حسین خسروجردی پیدا کردم. در کارگاهش در اطراف کرج. در خلوت خودش عالمی دارد که خیلی از ما حسرتش را داریم. بخشی کوچک از گفت وگوی مفصل ما با او را می خوانید:

▪ انگار مجسمه های شما طلسم شده اند؟

ـ چطور؟

▪ تعداد زیادی از آنها سرنوشت غم انگیزی پیدا کرده اند.

ـ قبول دارم. دردناک ترپنش بر سر مجسمه شاه عباس رخ داد.

▪ داستان تلخی دارد انگار این مجسمه؟

ـ خیلی ناراحت کننده است ماجرایی که بر سر آن مجسمه رفت.

▪ ممکن است برای ما تعریف کنید. اصلا چطور شد شما آن مجسمه را ساختید؟

ـ سال 1350 یک مسابقه مجسمه سازی برای ساخت یک مجسمه متناسب با میدان اقبال آن زمان اصفهان گذاشته شد که من هم در آن شرکت کردم.

▪ همان دروازه شیراز قدیم اصفهان.

ـ همان دروازه شیراز. یک مجسمه ای از شاه عباس صفوی می خواستند که سوار بر اسب باشد. من هم تازه از هنرستان فارغ التحصیل شده بودم.

▪ کدام هنرستان؟

ـ هنرستان هنرهای زیبای تهران.

▪ و شما در آن مسابقه شرکت کردید؟

ـ بله، اتفاقا در میان آنهمه شرکت کننده و استاد مجسمه سازی و... کار من پذیرفته شد.

▪ چند سالتان بود؟

ـ دیپلمم را گرفته بودم و دو سال هم رفته بودم سربازی. 23 یا 24 سالم بود.

▪ تا آنجایی که من می دانم شما دو تا دیپلم دارید.

ـ بله، هم دیپلم ریاضی دارم که به خاطر برادر بزرگ ترم آن را گرفتم و هم دیپلم هنرهای تجسمی. من تا کلاس 10 ریاضی آن زمان خوانده بودم که یک روز سر کلاس شروع کردم طرح معلممان را کشیدن و صدایم کرد در دفتر و بعد از کلاس ها گفت هنرستانی ساخته شده که مخصوص شماهاست. بهتر است بروی آنجا درس بخوانی. اما برادرم مخالف تغییر رشته من بود. بنابراین من مجبور شدم همزمان برای دو دیپلم درس بخوانم.

▪ از مجسمه شاه عباس صفوی می گفتید.

ـ ساخت این مجسمه دو سال تمام زمان برد. مجسمه ای بود به ارتفاع 5/6 متر که 5/8 تن برنز مصرف کرد. آن هم به شیوه موم گمشده.

▪ این شیوه یکی از سخت ترین شیوه های برنزریزی برای مجسمه است، درسته؟

ـ یک نوع ریخته گری هنری است که در کل جهان برای ساخت مجسمه های برنز از این روش استفاده می شود و کار بسیار دشواری است و هر کسی از پس آن بر نمی آید. در واقع طرح شما را با تمام جزییات و زیبایی هایش به برنز تبدیل می کند و کاری است یکپارچه.

▪ مجسمه شاه عباس صفوی شما در زمان خودش بزرگ ترین مجسمه برنزی ایران بود.

ـ آن زمان جزو بزرگ ترین های برنز بود. البته کارهای بتنی و غیره بزرگ تر داشتیم اما مجسمه برنز به آن بزرگی و ارتفاع در آن زمان نداشتیم.

▪ این مجسمه تا سال 58 هم در همان میدان اقبال بود.

ـ بله تا اینکه درهمین سال، مجسمه را برداشتند به انباری که در یکی از پادگان های اطراف همان میدان قرار داشت بردند و سال ها در آنجا بود و خودم دیدم که کار خیلی سالم در انبار مانده. اما چند سال بعد خبر دادند که مجسمه ای با این حجم و ارتفاع گم شده است.

▪ چه سالی بود؟

ـ در بحبوحه جنگ بود. به ما گفتند که مجسمه شما را خورد کردند و ریخته اند در زاینده رود.

▪ واقعا؟

ـ نه، اینطور نبود. چند وقت بعد یکی از دوستان من مشاور شهردار وقت اصفهان شد و به من خبر داد که مجسمه سالم است.

▪ پس چرا گفتند گم شد؟

ـ داستان این بود که می خواستند این مجسمه را خورد کنند و برنزش را آب کنند و پولش را به جیب بزنند...

▪ چه کسانی می خواستند اینکار را بکنند؟

ـ ( سکوت می کند ) نمی دانم.

▪ از دوستتان می گفتید.

ـ این دوست من می گفت وقتی معاون عمرانی شهردار وقت اصفهان متوجه این موضوع می شود، با استفاده از تمام ابزار و آلات لازمه که در اختیارش بود، برای جلوگیری از تعرض به این مجسمه، شبانه آن را دفن می کند.

▪ دفن می کند؟ کجا در زیر زمین؟

ـ دوست من می گفت این آقا، یعنی همین معاون شهردار گفته تا زمانی که این مجسمه اجازه نصب پیدا نکند، نمی گویم که محل دفن این مجسمه کجاست.

▪ واقعا!

ـ اصولا اصفهانی ها این رازداری را در همیشه تاریخ خود داشته اند. آنها مثل جانشان از فرهنگ و تمدن و آثار تمدنی شهرشان مراقبت می کنند. شاید این اتفاق هم از سر همین خوی و منش آنها نشأت گرفته باشد.

▪ این معاون شهردار کی بود؟ اسمش را شما نمی دانید؟

ـ اسمش را نمی دانم. نه اینکه نمی خواهم یا نتوانم بگویم. واقعا نمی دانم.

▪ پیدا کردنش راحت است. در چه سالی این اتفاق افتاد؟

ـ در سال های 61 تا 63 و 64.

▪ پیش از زمان مدیریت غلامحسین کرباسچی در اصفهان بوده؟

ـ قبل از آن بوده است. به هرحال این معاون شهردار اعلام کرده بود تنها زمانی جای این مجسمه را فاش خواهد کرد که از نصب مجدد آن در شهر اصفهان اطمینان کامل حاصل کند.

▪ این ماجرا تا کی ادامه داشت؟

ـ این گذشت تا سال 1379. در این سال آقای جمشیدی گویا شهردار اصفهان شد . ایشان خیلی به مجسمه شاه عباس صفوی علاقه داشت و گفته بود سازنده این مجسمه را اگر کسی می شناسد و نمرده به من معرفی کند.

▪ چرا؟

ـ می گفت من دوست دارم یک مجسمه از اساطیر اصفهان در مجاورت سی و سه پل ساخته شود.

▪ چه کسی شما را به ایشان معرفی کرد؟

ـ آقای نعمت اللهی که از مجسمه سازان خوب اصفهان هم هست و من را می شناخت. ایشان من را به شهردار معرفی کرد و من هم به اصفهان رفتم و جلسه ای گذاشته شد و آقای جمشیدی شهردار وقت از من خواست که یک مجسمه متناسب با تاریخ و اساطیر اصفهان بسازم. من هم رفتم و تحقیق کردم و به سه موضوع رسیدم.

▪ این موضوعات چی بودند؟

ـ یکی طرحی از یک چوگان باز بود، یکی کاوه آهنگر بود و یکی هم طرحی بود از مردی که با نفس خودش که چون اژدهایی می نمود در جدال بود.

▪ و از میان آنها کاوه آهنگر را انتخاب کردید؟

ـ کاوه یکی از بزرگ ترین اساطیر اصفهانی است و اصفهانی ها کاوه شاهنامه را اصفهانی می دانند. حتی هنوز هم که هنوز است در اصفهان یک عده هست که در آن مجسمه های کاوه را می فروشند. با آنها که من حرف می زدم می گفتند که کاوه آهنگر متعلق به این دوره بوده است.

▪ این موضوع در شاهنامه هم قید شده.

ـ بله. در شاهنامه هم آمده که کاوه آهنگر از سپاهان حرکت می کند و به کوه های البرز می آید و فریدون را که در بند ضحاک اسیر شده است رها می کند و به اتفاق طرفدارانش به سمت کاخ ضحاک می روند و حکومت او را از بین می برند و موجبات سلطنت فریدون را فراهم می آورند.

▪ انگار شما خودتان علاقه ویژه ای هم به شخصیت کاوه آهنگر دارید؟

ـ همینطور است. من وقتی بچه بودم، بارها و بارها مادرم داستان کاوه آهنگر را با همان شیرینی و شیوایی خاصی که قصه گفتن مادرها برای بچه ها دارد، برایم تعریف می کرد و کاوه آهنگر یکی از شخصیت های اسطوره ای ذهن من مانده است و می ماند.

▪ غیر از کاوه شما مجسمه چوگان باز را هم ساختید؟

ـ بله، علاوه بر آن طرحی هم از مردی زدم که با خودش در جدال است و تیر و کمانی گرفته است و دارد با خودش مبارزه می کند. البته حجم زیبایی نبود و در حد همان ماکت ماند.

برگردیم به سرنوشت مجسمه شاه عباس و بعد به سراغ کاوه آهنگر بیاییم که آنهم البته به سرنوشت مشابهی مبتلا شد.

بعد از انتخاب طرح مجسمه کاوه آهنگر، فروردین ماهی را من در اصفهان بودم و در یک مراسمی که تمام هنرمندان اصفهانی هم دعوت شده بودند، من هم به عنوان مهمان هنرمندی دیگر، به این مراسم رفتم و در همان مراسم مرا به شهردار وقت اصفهان معرفی کردند و گفتند که ایشان سازنده همان مجسمه شاه عباس است.

▪ چه سالی بود؟

ـ سال 1379.

▪ جالب است.

ـ در همان میهمانی آلبوم کارهایم همراهم بود و وقتی شهردار آن زمان اصفهان عکس های مجسمه شاه عباس را دید گفت من در ایام جوانی این مجسمه یادم هست و پرسید این مجسمه حالا کجاست؟ گفتم داستانش از این قرار است. گفت شما بروید آن معاون شهردار را پیدا کنید من خودم موضوع را با مقامات عالیرتبه نظام در میان می گذارم و اجازه نصب مجدد این مجسمه را می گیرم و مجسمه را کنار کوه صفه می گذاریم به عنوان نمادی از هویت و تاریخ این شهر باستانی که میراث پدران ماست.

▪ عجیب است که مسوولان شهرداری در سال 58 با شاه عباس صفوی مساله داشته اند.

ـ البته آن زمان تازه انقلاب شده بود و به نظرم این موضوع خیلی هم غیرطبیعی نیست. اما به هر حال شاه عباس صفوی بود که موجبات سرافرازی شیعیان را فراهم کرد. به هرحال این آقای شهردار یک نفر را مامور کرد که فردا صبح آن معاون شهردار را پیدا کند و گفت که فردا صبح من منتظر هستم که تو ایشان را بیاوری.

▪ منظورتان همان آقای جمشیدی است؟

ـ بله، فکر می کنم جمشیدی بود.

▪ آن آقا معاون سابق را پیدا کرد؟

ـ از بخت من فردا صبح این آقا آمد و گفت که دیروز سوم این آقای معاون شهردار سابق بوده است و ایشان دارفانی را وداع گفته.

▪ شخص دیگری از محل دفن مجسمه شاه عباس صفوی اطلاع نداشت؟

ـ چرا. اتفاقا من همان روزها این موضوع را با مستندسازی درمیان گذاشتم و ایشان استقبال کرد و گفت من فیلم این را می سازم و تا پیدا کردن مجسمه هم می آیم. ایشان البته خیلی زحمت کشید و آدم های بسیاری را هم پیدا کرد اما آنها حاضر نبودند که این راز را برملا کنند و چون رییس مان از ما خواسته بود که این موضوع را به کسی نگوییم ما هم نخواهیم گفت. حتی رفته بود پیش شهردار وقت و از او پرسیده بود چرا مجسمه شاه عباس صفوی را پایین آورده ای که او هم گفته بود به من حکم کردند که من اینکار را بکنم وگرنه من خودم این مجسمه را خیلی هم دوست داشتم.

▪ شما چرا خودتان درصدد کشف محل اختفای این مجسمه برنمی آیید؟

ـ خود من هم یک مدتی رفتم دنبالش، اما راستش این مساله نیاز به مدت زمان طولانی تری دارد که از عهده من خارج است.

▪ یعنی برای شما ارزش ندارد که برای پیدا کردن چنین مجسمه ای وقت بگذارید؟

ـ چرا دارد.

▪ پس چرا وقت نمی گذارید؟

ـ ( می خندد )

▪ فکر می کنید این مجسمه بالاخره پیدا خواهد شد؟

ـ این مجسمه حتما روزی پیدا خواهد شد. فقط کافی است که مسوولان اهتمام جدی بر این موضوع داشته باشند.

▪ شما خودتان چقدر امیدوارید که پیدا بشود؟

ـ من صددرصد امیدوارم... می دانم که یک جای مطمینی دفن شده است و در بیابان دفن نشده.

▪ اگر تمام کسانی که از محل دفن این مجسمه مطلع هستند بمیرند چطور؟

ـ خب باید زودتر اقدام کرد دیگر.

▪ فکر می کنید چه کسی باید اقدام کند؟

ـ فکر می کنم این کار مسوولیتش با همان شهرداری اصفهان است. البته انجام این کار منوط به عنایت مقامات عالی رتبه مملکت است. بدون اجازه آنها انجام چنین کاری ممکن نیست. در این صورت است که به راحتی با یک فراخوان عمومی می شود این مجسمه را پیدا کرد.

▪ یعنی شما معتقدید که این راز سر به مهر جزیی از اسرار مردم اصفهان شده است؟

ـ دقیقا همینطور است. شما اگر تاریخ را بخوانید، پی به این خصیصه اصفهانی ها خواهید برد. مثلا زمانی که مغول ها به اصفهان حمله می کنند، به قدری اصفهانی ها با یکدیگر همدل و همسو بوده اند که اجازه ورود مغول ها را به شهرشان نمی دهند. الان هم همین همدلی و هماهنگی میان مردم اصفهان وجود دارد.

▪ بنابراین مطمین هستید که مجسمه تان پیدا می شود.

ـ صددرصد پیدا می شود.

▪ در زمان حیات شما یا بعد از آن؟

ـ من اگر فرصتی بکنم و بتوانم مساعدت سازمانی یا نهادی را پیدا کنم، خودم برای پیدا کردنش اقدام می کنم.

▪ چرا با سازمان میراث فرهنگی و گردشگری وارد مذاکره نمی شوید؟

ـ باید با سازمانی این چنینی وارد مذاکره شوم.

▪ ظاهرا مجسمه شاه عباس صفوی در زمان نصبش هم با مشکل مواجه شده بود؟

ـ بله، زمانی که من این مجسمه را ساختم شهردار و فرماندار وقت اصفهان عوض شده بودند و بعدی ها که آمده بودند زیر بار نمی رفتند و تا 4 سال نصب نشد. بالاخره با پادرمیانی مسوولان مملکتی مساله فیصله پیدا کرد.

▪ مجسمه کاوه آهنگر را هم کنار پایه همان شاه عباس نصب کرده بودند.

ـ بله و البته کاوه هم به سرنوشتی مشابه این مجسمه دچار شد و قربانی بازی های سیاسی و جناحی شد و الان در انباری شهرداری اصفهان خاک می خورد.

▪ هفته گذشته بود که بوستان زنان تحت عنوان بهشت مادران توسط شهرداری تهران افتتاح شد و مجسمه و نماد این بوستان را شما ساخته اید.

ـ بعد از انقلاب تا الان یکی از مسایلی که کمتر به آن بها داده شده است، زنان شهید ما بوده اند. شهدای زن ما متاسفانه کمتر مورد توجه مسوولان بوده اند. چرایش را من نمی دانم. من تا الان ندیده ام که نام یکی از خیابان ها یا کوچه ها یا بزرگراه ها و میادین شهرهای ایران به نام زنی باشد که در جریان انقلاب و جنگ تحمیلی شهید شده است.

البته چند جایی هست.

اگر هم هست خیلی کم بوده. به نظرم این اولین باری است که یک مسوول و یک شهردار به این امر توجه کرده است. به هرحال زنان همپای مردان ما در جبهه و جنگ بوده اند. چه زنانی که زیر آوار بمباران بعثی ها کشته نشدند و چه پرستارانی که در خطوط مقدم جبهه شهید نشدند و پزشکان زن و... شاید شهردار فعلی تهران از معدود کسانی بود که به نوعی یادی از این بانوان شهید کرد و خواستار یادبودی برای این شهدا شد.

▪ پس مجسمه شما مادر نیست.

ـ نه این زنی است که من به یاد تمام زنان کشته شده در جریان انقلاب و بمبگذاری ها و جنگ تحمیلی ساخته ام. به یاد تمام شهدای زن. برای من این مجسمه خیلی اهمیت داشت و دوست داشتم که دین خودم را به این شهدا ادا کرده باشم.

▪ شعار می دهید؟

ـ نه! نه. اصلا این ادای دین من است به زنان شهید شده ایرانی در طول تمام این سال ها. به همین خاطر من این مجسمه را طوری طراحی کرده ام که نشان دهنده عروج یک مادر و یک همسر است.

▪ این کار را کی به شما سفارش دادند؟

ـ اینکار را حدود دو سال پیش به من سفارش دادند.

▪ انگار برای ساختن آن هم دردسر بسیار کشیده اید؟

ـ بله، من یکبار اینکار را کامل ساختم و آماده نصب بود و قرار بود که ما دو روز دیگر ببریم و نصب کنیم و زمانی که ما مجسمه را با جرثقیل بالا بردیم که سوار کامیونش کنیم، در اثر اتفاقی از بالا پرت شد پایین و چون قسمت هایی از آن بلور مصنوعی بود، آسیب دید و من مجددا این مجسمه را از ابتدا ساختم.

▪ چرا آن را ترمیم نکردید؟ مثلا جوش بدهید یا بست بزنید و...

ـ چون می دانستم که در طول 30 سال گذشته این اولین باری است که قرار است مجسمه ای از یک زن شهید ساخته شود، ترجیح دادم آن را دوباره بسازم.

▪ چقدر وقت از شما گرفت؟

ـ حدود 9 تا 10 ماه وقت من را گرفت و من پارسال بیشتر وقت خودم را صرف اینکار کردم.

▪ حتما کلی هم برای آن متضرر شده اید؟

ـ الان که با شما صحبت می کنم، بدهکاری هایی پیدا کرده ام به خاطر این مجسمه که در طول تمام عمرم اصلا با این نوع بدهی مواجه نشده بودم. با این همه راضی ام و خوشحال که دین خودم را به شهدای زنمان ادا کرده ام.

▪ نام این مجسمه را چی گذاشتید؟

ـ برای من این زن، بانوی شهیده است.

▪ حالا پی به حرف من بردید که گفتم اغلب آثارتان دچار سرنوشت غم انگیزی هستند؟

ـ متاسفانه نمی دانم چرا. هم برای مجسمه شاه عباس صفوی ام این اتفاق افتاد هم برای مجسمه کاوه آهنگرم که حالا در گوشه یک انباری خاک می خورد و هم برای مجسمه ستارخان که در ایتالیا نابود شد و...

▪ در ایتالیا؟

ـ بله، من این مجسمه را زمانی ساختم که در ایتالیا تحصیل می کردم. قرار بود که این مجسمه را برنز کنیم که انقلاب شد و بعد از انقلاب اسلامی من موضوع این مجسمه را با مسوولان وقت در میان گذاشتم و گفتم که چنین مجسمه ای ساخته شده و آماده است تا برنز شود که به من گفتند تو هر چقدر بابت ساخت این مجسمه پول گرفته ای باید به ما پس بدهی؟

▪ چرا؟

ـ می گفتند چرا رفتی قرارداد بستی. گفتم آقا من نماد انقلاب مشروطه را ساخته ام و ستارخان را ساخته ام.

▪ قانع شدند؟

ـ تنها لطفی که کردند این بود که از من پولی نگرفتند و بقیه پولم را هم ندادند.

▪ سرنوشت این مجسمه چطور شد؟

ـ این مجسمه 4 متر و خرده ای سال ها در ایتالیا ماند و یک روز به من زنگ زدند که با این مجسمه ما چه کنیم و من هم گفتم هرکاری که دلتان خواست بکنید و آنها خوردش کردند.

▪ عجب سرنوشت غم انگیزی دارند آثار شما.

ـ همینطور است.

▪ موافقید همین را تیتر کنیم؟

ـ موافقم.


احمد جلالی فراهانی 
روزنامه تهران امروز





نظرات

پست‌های پرطرفدار