قصه مرگ پسر زنده یاد ایرج قادری در سال (۱۳۵۱)



زنده یاد ایرج قادری وفرزندش ... قصه مرگ پسر ایرج قادری در سال (۱۳۵۱)  


یکی از دردناک ترین اتفاقات زندگی ایرج قادری، مرگ پسرش تورج بوده. فاجعه ای که به قول تهمینه اطمینان مقدم همسر ایرج قادری کمر او را می شکند و ایرج قادری تا چندین سال پیراهن سیاه می پوشد.

مرگ تورج کوهی از درد بود که همیشه روی شانه های ایرج قادری قرار داشت و هر وقت اسم پسرش می آمد اشک در چشمانش حلقه می بست.
ایرج قادری درباره روز درگذشت پسرش می گفت: با تهمینه در دفترم بودیم که تلفن زنگ زد. قرار بود تهمینه به آمریکا برود و به تورج سر بزند. تلفن دفترم زنگ خورد. گوشی را که برداشتم یکی از دوستان تورج پشت خط بود که از آمریکا زنگ می زد. آنچه که نباید می شنیدم را گفت. فقط شکستم و خورد شدم. بعد فریاد کشیدم. از ته دل فریاد می زدم و به تمام هستی ناسزا می گفتم. فکر می کنم یکی دو ساعت بیشتر نگذشته بود که ناصر ملک مطیعی و فردین آمدند پیشم. در حال خودم نبودم. یادم هست که خبر خیلی زود به مردم هم رسیده بود و جمعیت زیادی مقابل دفتر جمع شده بودند.
تهمینه اطمینان مقدم همسر ایرج قادری درباره این اتفاق غم انگیز می گوید: فوت پسرمان کمر ایرج را شکست و بزرگترین ضربه زندگی من و ایرج بود. من به طور کلی آدم مقاومی هستم. هیچ کسی در ختم مادرم، پدرم و حتی برادر جوانم گریه من را ندید. فقط فوت پسرم بود که ضربه بزرگی به من زد. وقتی هم که آمدند به من قرص اعصاب بدهند گفتم نمی خورم، یا می مانم یا می میرم. در همه زندگی ام هم همین کار را کردم.
او در ادامه تعریف می کند: تورج را برای ادامه تحصیل به آمریکا فرستاده بودم. در دانشگاهی در اورگان قبول شده بود. تورج متولد ۱۳۳۳ بود. تافلش را قبول شد و مشغول تحصیل در رشته پزشکی شد. تمام تقدیر نامه هایی که آنجا در دانشگاه گرفته را هم هنوز دارم. در دانشگاه u s c کالیفرنیا برای پزشکی قبول شد. گزارش پلیس از سانحه مرگش را هم هنوز دارم. تورج با سه نفر از دوستانش با اتومبیل از دانشگاه می آمدند که در جاده به گارد کنار جاده می خورند و ماشین به داخل پرتگاه سقوط می کند و فقط تورج می میرد و بقیه بچه ها سالم می مانند. همان روز من در تهران رفته بودم به سفارت امریکا و یک ویزای 4 ساله به من داده بودند. اومدم دفتر پیش ایرج که به او خبر بدهم تا او هم اقدام کند و برای دیدن تورج به آمریکا برویم. همانجا در دفتر بودم که تلفن زنگ زد. استاد تورج از آمریکا بود. گفت که یک چنین اتفاقی افتاده و تورج فوت کرده. من نشستم. ایرج حال من را که دید سمت من آمد و گفتم که چه اتفاقی افتاده. همان موقع نصف عمر ایرج رفت. پرپر شد. ایرج از این اتفاق به بعد وابستگی اش به من چندین برابر شد تا حدی که دیگر بیشتر مثل بچه ام دوستش داشتم تا این که بگویم شوهرم است و دوستش دارم.
آن سال ها بیشتر به ایرج سخت گذشت. چون در آن دوران از هم فاصله داشتیم. ما از روی تاریخ خیلی زود به هم بازگشتیم، و دوباره ازدواج کردیم اما طول کشید تا زندگی مشترکمان به طور کامل شروع شود. هفته ای سه چهار روز با هم بودیم اما یک مدتی زمان برد تا قبول کنم. وقتی تو نمی دانی باید قبول کنی که آن کاری که من می دانم انجام بدهی. ایرج وقتی به این مساله رضایت داد و خودش فهمید که اشتباه کرده و باید در یک سری از مسایل آنچه که می می دانم را انجام بدهد دوباره زندگی مان از سر گرفت که البته در این بین بچه مان را هم از دست دادیم. خیلی دوران سختی بود. تورج نه که چون پسر من بود خوب بود. یک انسان متفاوت بود. ادب، احترام و هر چه که فکرش را بکنید در این پسر بود. مدرسه اندیشه درس می خواند، تمام نشان های ورزش و humanity و تقدیر نامه های مختلف از مدرسه گرفته بود.
نامه استادش در آمریکا را اگر بخوانید گریه می کنید. همه کارهای تدفینش در آمریکا را هم استادش انجام داد. گفتم: من جنازه بچه م را به ایران نمیارم. با ایرج رفتیم آمریکا و ایرج آنجا کنار قبر تورج دو تا قبر برای من و خودش خرید.


**********







نظرات

پست‌های پرطرفدار