ناگفته‌های خواندنی شعبان بی مخ


او این روزها حال خوبی ندارد و نزدیک به یک سال است که در منزل فیزیوتراپی انجام می دهد، اما با رویی باز پاسخگوی سوال های ما می شود. سوال هایی که هر کدامش برای او دنیایی از خاطرات شیرین و شاید هم ذره ای تلخ است. پاسخ هایش همه پر از عشق است و شوق به کارهایش، به هنر و به بازیگری...
فرقی نمی کند چه کاره باشی، چند سالت باشد، زن باشی یا مرد...قسمتت هرچه باشد همان برایت پیش خواهد آمد. آسمان هم به زمین بیاید نمی توانی سرنوشتت را تغییر دهی. روزگار هم برای محمد علی کشاورز اینطور خواست که سر از بازیگری در بیاورد یکی از بازیگران درجه یک سینمای ایران شود. جوانی که ابتدا در دانشکده پزشکی قبول شد، ولی وقتی برای اولین بار به سالن تشریح اجساد رفت حالش بد شد و عطای پزشکی را به لقایش بخشید.


وی می گوید مرحوم حاتمی هم همینطور بوده و صحنه هایی را که خون و خونریزی داشته را به دستیارش می سپرده! محمد علی کشاورز آنقدر فیلم و سریال ماندگار در کارنامه بازیگری اش دارد که اگر بخواهم از همه آنها نام ببرم باید بخش زیادی از مصاحبه را به کارهای او اختصاص دهم. او متولد 26 فروردین 1309 در اصفهان است و از سال 1327 با نمایش «هیاهوی بسیار برای هیچ» فعالیت بازیگریش را آغاز کرد و در سال 43 با فیلم «شب قوزی» وارد سینما شد. از جمله ماندگارترین کارهای این بازیگر پیشکسوت و توانا می توان به  «آقای هالو»، «رگبار»، «کمال‌الملک»، «کفش‌های میرزا نوروز»، «مادر»، «دلشدگان»،«ناصرالدین شاه اکتورسینما» «دایی جان ناپلئون»، «هزاردستان»، «افسانه سلطان وشبان»، «سربداران»، «پدرسالار» و... اشاره کرد. کشاورز برای بازی در فیلم مادر ساختۀ علی حاتمی نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد شد.

 خودش می گوید یک بار هم کاندید شدم خسرو شکیبایی جایزه را برای «هامون» گرفت. می گوید از همان اول هم به علی (حاتمی) گفته بودیم هیچ جایزه ای نصیب ما نمی شود. او چند سال پیش در فیلم «فرزند صبح» بازی کرد، این بازیگر هم از سرنوشت هم آن فیلم خبر ندارد و فقط می گوید نقش یکی از اساتید امام خمینی را بازی کردم. اما نمی دانم این کار کی قرار است پخش شود. او این روزها حال خوبی ندارد و نزدیک به یک سال است که در منزل فیزیوتراپی انجام می دهد، اما با رویی باز پاسخگوی سوال های ما می شود. سوال هایی که هر کدامش برای او دنیایی از خاطرات شیرین و شاید هم ذره ای تلخ است.  پاسخ هایش همه پر از عشق است و شوق به کارهایش، به هنر و به بازیگری...


کودکی در اصفهان دوست داشتنی 

از اصفهان همیشه به عنوان مهد فرهنگ و هنر نام برده می شود و واقعت هم همینطور است. من در سال 1309در جلفای اصفهان که یک محله ارمنی ‌نشین است به دنیا آمدم. کلیسای جلفا هم یکی از آثار دیدنی اصفهان است و واقعا زیباست. مردم اصفهان هم بیشترشان اهل هنر هستند و برای فرهنگ و تمدن ارزش بسار زیادی قائل اند. خودشان هم هنرمندند. مردم اصفهان از همان قدیم ها در رشته های مختلف هنری از جمله قلم‌ کاری، قلم ‌زنی، موسیقی، نقاشی و هنر های دیگر فعالیت می کردند و صاحب نام بودند. شاید همین مسئله باعث شد تا من از همان بچگی به عالم هنر علاقه مند شوم. از قدیم همیشه گفته اند همنشینی با آدم های مختلف در روحیه هر کسی اثر می گذارد و برای من هم همینطور بوده و تحت تاثیر فضای زیبا و هنری اصفهان قرار گرفتم. آن زمان که ما بچه بودیم نه از تلویزیون خبری بود و نه رادیو و این حرف ها. شاید برای همین هم بود که تئاتر و نمایش آنقدر طرفدار داشت و با اینکه تماشای نمایشنامه‌هایی که در قهوه‌خانه‌ها اجرا می شد برای مردم تفریح وسرگرمی بود اما آن را خیلی جدی دنبال می کردند و به آن ها علاقه داشتند. من هم از همان کودکی به تماشای نمایشنامه های مختلف می رفتم.


خانواده ام مخالف بازیگری من نبودند

بر عکس خیلی از دوستان و همکارانم که با خانواده شان سر کار هنری بحث داشتند و پدر و مادرشان مخالف ورود آنها به سینما بودند خانواده‌ من مخالف وارد شدنم به کارهای هنری نبودند. البته تشویقم نمی کردند ولی جلویم را هم نگرفتند. شاید بیشتر از اینکه خانواده ام ما را به این سمت تشویق کنند معلم های مدرسه مان بودند که ما را با سینما آشنا کردند. بیشتر معلم‌های ما از تهران فارغ‌التحصیل شده بودند واقعا با سواد و با تجربه ای بودند. آنها از عالم هنر و سینما برای ما توصیف هایی داشتند و ما هم کم کم به سینما و تئاتر علاقمند شدیم. همان موقع در مدرسه تئاترهایی را کار می کردم که موضوعات روز در آنها مطرح می شد. اسم مدرسه من «ادب» بود و واقعا هم از این مدرسه و استادانش درس و ادب آموختیم. همات موقع در مدرسه انجمن تئاتر ادبی و ورزش داشتیم و فعالیت های هنری انجام می دادیم.  حتی شاید جرقه‌های اصلی کارهای هنری ما ما از همانجا زده شد و ما را به سینما و بیشتر علاقه مند کرد و در نهایت هم باعث شد پایمان به عرصه بازیگری باز شود. تا جاییکه حافظه ام یاری می کند حدود 12 سالم بود که کم ‌کم سینما آمد. مردم آن موقع اصلا نمی دانستند سینما چیست و برایشان یک پدیده جدید بود. اما چند وقت که گذشت عادی شد و مردم هم سینما رو شدند.


تهران، سربازی و بالاخره بازیگری

من تا قبل از دیپلم در اصفهان بودم و همانجا درس خواندم. اما به خاطر پدرم بعد از اینکه دیپلمم را گرفتم مجبور شدیم همه مان به تهران بیاییم. من هم آن موقع درسم تمام شده بود و باید برای خدمت سربازی می رفتم. حدود سال 32 بود که رفتم سربازی و اتفاقا در همان دوران بود که سراغ بازیگری رفتم. آن موقع جوان بودیم و پرانرژی، البته می خواستیم از زیر کار در برویم و به همین خاطر آنجا اعلام کردیم می خواهیم تئاتر روی صحنه ببریم. با چند نفر از هم خدمتی هایمان چند نمایش اجرا کردیم اما همه آماتور بودیم. آن موقع وقتی پسرها سربازی شان تمام می شد باید سر کار می رفتند، خودشان هم باید جویای کار می شدند. من هم وقتی بعد از خدمت به تهران آمدم دنبال کار بودم و خیلی اتفاقی در روزنامه اطلاعات آگهی هنرستان هنرپیشگی را دیدم که نوشته بود هنرجو می پذیرد. من هم که از قبل به این مقوله علاقه داشتم و به همین خاطر تصمیم گرفتم بروم و ثبت نام کنم. آن زمان مثل حالا نبود که هر کسی وارد این حرفه شود. برای بازیگر شدن هم دوره های مخصوص می گذراندند. شاید در آن دوره‌ 20 نفر برای کلاس بازیگری ثبت نام کرده بودند. اسماعیل شنگله و جمشید لایق از هم دوره‌هایم بودند. الان هم دوست دارم آقای شنگله تئاتری را روی صحنه ببرد و من بتوانم در آن بازی کنم. معروف ‌ترین همدوره‌ای ما مرحوم علی حاتمی بود. من و علی حاتمی در دانشکده دراماتیک با هم امتحان دادیم او در رشته هنرهای ادبیات دراماتیک و من در رشته کارگردانی و بازیگری قبول شدم درسهای عمومی را باهم گذراندیم بعد از چند وقت علی دانشکده را ول کرد و به تلویزیون رفت اما دوستی ما همچنان ادامه داشت. در کلاسهای هنر پیشگی اساتید خوبی مثل مهرتاش، دکتر نصر، خان ملک، نامدار، گرمسیری و جنتی عطایی رشته‌های مختلف را به ما درس می دادند. همان موقع که ما در هنرستان هنرپیشگی دوره می دیدم و تحصیل می کردیم نوشین و گروهش که از قطب های تئاتر آن دوران بودند بخاطر برخی مسائل سیاسی کار نمی کردند و به جای آنها تئاترهایی مثل جامعه باربد به وجود آمده بود. ما هم علاقه مند بودیم و به تماشای آن نمایش‌ها می‌رفتیم. بعد از اینکه خودمان فارغ‌التحصیل شدیم در همان تئاترها فعالیت کردیم.


از بیضایی تا پرویز صیاد در سنگلج

همان سالها بود که وزارت فرهنگ و هنر سالنی برای اجراهای تئاتر که تقریبا زیاد هم شده بود ساخت، نام آن سالن را «25 شهریور» گذاشتند که حالا «سنگلج» شده. تئاترهای بسایر زیادی در آنجا روی صحنه رفت البته آنجا فقط باید نمایشنامه‌های ایرانی کار می کردیم، کارهایی فاخر با نمایشنامه های خوب. خیلی هم روی این مسئله تاکید داشتند که نمایشنامه های اصیل و فاخر در آنجا روی صحنه برود و هنرمندانی هم کار می کنند با سواد و با اخلاق باشند. هنر آن زمان ارج و قرب خاصی داشت و همین هم باعث می شد هنرمندان و کسانی که کار هنری انجام می دهند منزلت و جایگاه ویژه ای داشته باشند. شاید برای اینکه این هنر دست نیافتنی تر بود و باید برایش زحمت زیادی کشیده می شد. این اصطلاحی که می گویند طرف خاک صحنه خورده، واقعا همینطور بوده. ما برای اینکه به این حرفه علاقه داشتیم صبح تا شب برایش زحمت می کشیدیم. در سنگلج می خواستیم با گروه های دیگر که آنجا کار می کردند نمایش اجرا کنیم اما کار به این آسانی ها نبود و باید نمایش نامه های خوب کار می کردیم. ما هم ضعف نمایشنامه‌ نویسی داشتیم. آن موقع بهرام بیضایی، مرحوم اکبر رادی، پرویز صیاد و چند نفر دیگر نمایشنامه های ایرانی می نوشتند و کارشان حرف نداشت. ما هم تصمیم گرفتیم از آنها پی اس های تئاتر را بگیریم. کارهای خوب و به یاد ماندنی را در آنجا به روی صحنه بردیم که مورد استقبال هم قرار گرفت. آن موقع دیگر ما را به عنوان چهره های مطرح می شناختند.


عاشق شدم اما...

من چند سال بیشتر با همسرم زندگی نکردم و بعد از هم جدا شدیم. البته من عاشقش شده بودم ولی عاشقی واقعا نون و آب ندارد. بعد از چند سال زندگی دیدیم روحیات مان به هم نمی خورد و از هم جدا شدیم. من هم دیگر ازدواج نکردم. البته یک دختر دارم ولی او هم در ایران زندگی نمی کند. چند وقت پیش که مریض بودم به ایران آمد و در کنارم بود. دخترم استاد دانشگاه است و نقاشس مس کشد. خیلی از نقاشی های ی که در خانه هست را هم او کشیده. من تنها زندگی می کنم. البته برادرم هم به من سر می زند و دوستان هم هرازگاهی به من سر می زنند. به نظرم وقتی دونفر از هر نظر با هم تفاهم و توافق دارند باید ازدواج کنند و زیر یک سقف بروند وگرنه زندگی بر وفق مرادشان نخواهد بود. برای همه جوان ها و کسانی که کار هنری می کنند آرزو می کنم در زندگی شان هم موفق باشند. خانواده سرمایه ای ارزشمند است و باید قدرش را دانست.


همکاری خاطره انگیز با مهرجویی و نصیریان

چند سالی که گذشت سینما بیشتر از گذشته رونق گرفت و طرفدار پیدا کرد.خیلی از کسانی همم که قبل از آن تئاتر کار می کردند به سمت سینما آمدند. حتی چهره ه های شناخته شده ای مثل بیضایی و داریوش مهرجویی که نمایشنامه می نوشتند و تئاتر کار می کردند به همراه افرادی دیگر شروع به کار در سینما کردند. آن موقع چون ما درس سینما نخوانده بودیم برایمان محدویت هایی گذاشته بودند و نمی توانستیم در فیلم های درجه یک و ارزشمند بازی کنیم. اما چند ماهی که گذشت اوضاع فرق کرد ومن در فیلم «شب قوزی» به کارگردانی فرخ غفاری حضور پیدا کردم. این فیلم اولین حضور من در سینما بود البته چون ما از قبل تجربه های زیادی در تئاتر داشتیم به راحتی می توانستیم از پس این کارها بر آییم. در سینما که بازی کردم بیشتر از قبل بین مردم شناخته شدم، البته کار کردن من در سینما باعث نشد از تئاتر و نمایش فاصله بگیرم و همزمان روی صحنه هم می رفتم. بعد از «شب قوزی» در«خشت و آینه» که ابراهیم گلستان کارگردانش بود بازی کردم. در آن کار با بچه‌های اداره تئاتر و افراد دیگری مثل فنی‌زاده، مشایخی، هاشمی همبازی بودیم. چند وقت بعد هم دکتر ساعدی به همراه بچه‌های اداره تئاتر نصیریان، مشایخی، انتظامی و... «گاو» را ساخت که کار موفقی بود و بعد «آقای هالو» را که قبلا نصیریان نمایشنامه‌اش را کار کرده بود و سناریوی آن را نوشته بود را با هم کار کردیم. بعد از این کار ها «رگبار» را با بهرام بیضایی کار کردم، بیضایی از نمایشنامه نویسان خوب تئاتر بود و از همان موقع با هم آشنا بودیم. «رگبار» اولین فیلم بیضایی بود. «صادق کرده» هم اولین فیلم ناصر تقوایی که در همان سال ساخته شد و من هم در هردوی آنها بازی کردم. چند سال بعد هم «دایی جان ناپلئون» را کار کردیم که تجربه ای تکرار نشدنی بود.


کیمیایی پیشنهاد داد، رد کردم

 هر بازیگری دوران اوجی دارد ولی باید خودش سعی کند همیشه جایگاهش را حفظ کند. آن زمان کارهای زیادی به من پیشنهاد می شد. بعد از یکی- دو کاری که با مهرجویی داشتم بازی در «قیصر» مسعود کیمیایی به من پیشنهاد شد. او من را برای نقش فرمان دعوت کرده بود. اما سینمای کیمیایی را دوست نداشتم و نمی خواستم چون چهره معروفی شده بودم در هر کاری بازی کنم. با وسواس خاصی نقش هایی که پیشنهاد می شد را انتخاب می کردم. خیلی به آن نوع سینما علاقه نداشتم و احساس می کردم به قول معروف این کارها به گروه خونی من هم نمی خورد. ضمن اینکه آن موقع ما بازیگرهای اداره تئاتر حق نداشتیم در کارهای تجاری و بازاری بازی کنیم. البته نه اینکه آنها محدودمان کنند خودمان هم علاقه ای نداشتیم و ترجیح می دادیم با کارگردانهایی که کارهای اصیل و فاخر می سازند همکاری کنیم.


نباید به سینمای فیلمفارسی برگردیم

اگر در این سالها البته قبل از مریضی ام کمتر کار کردم به این دلیل بود که دوست نداشتم در هر کاری بازی کنم و سابقه گذشته ام را خراب کنم. موضوع خیلی از فیلم ها عشق و عاشقی دختر و پسرهای جوان بود و من دوست نداشتم در این کارها باشم. به نظرم سینما باید وسیله ای برای آموزش هم باشد نه اینکه فقط از هر قصه ای فیلم بسازی. اگر قرار باشد همه فیلم ها فقط عشق و عاشقی جوانها را نشان بدهد که ما به سینمای فیلمفارسی برگشتیم. همان موقع هم من پیشنهاد بازی در این فیلمها را داشتم اما قبول نمی کردم و برای خودم شان قائل بودم. مدت زیادی است که دیگر فیلمی را بازی نکردم و دیدم دیگر محیط برایم مناسب نیست. به نظرم ما الان در سینما و تلویزیون فیلمنامه نویس خوب کم داریم، جوان های علاقه مند ما باید در این زمینه هم فعال باشند نه اینکه فقط بخواهند ببیایند جلوی دوربین و خودی نشان بدهند. البته خوشبختانه در این چند سال اخیر کارگردانهای خوبی داشتیم که آثار خوبی ساختند اما باید به متن هم توجه کرد. وقتی فیلمنامه خوب نباشد کارگردان هیچ کاری نمی تواند بکند و فقط وقتش تلف می شود. به نظرم یکی از مشکلات اساسی ما در سینما نبود فیلمنامه نویس خوب است. فیلمنامه نویسی که جامعه، مردم و درد آنها را بشناسد و زبان گویای آنها باشد. البته تهیه‌ کننده خوب هم کم داریم. به صرف پول داشتن نمی توان به کسی گفت تهیه کننده. یک تهیه کننده در درجه اول باید مسئولیت پذیر باشد و برای کاری که می کند ارزش قائل باشد، منظورم فقط ارزش مادی نیست.، ارزش معنوی مهمتر است و باید به آن توجه بیشتری داشته باشد.



بعد از انقلاب با ایرج قادری و فردین

 بعد از انقلاب خوشبختانه مشکلی برای کار نداشتم و توانستم به فعالیتم ادامه دهم. ولی آن موقع دیگر از اداره تئاتر بازنشسته شده بودم و بیشتر در سینما بازی می کردم. بعد از انقلاب در فیلم ایرج قادری بازی کردم که اسمش «برزخی‌ها» بود. خدا رحمت کند قادری را که کارگردان خوبی بود، او خودش چهره خوبی داشت و بازی هم می کرد اما به عنوان کارگردان بازی های خوبی هم از بازیگرانش می گرفت. من در آن فیلم با مرحوم  فردین همبازی بودم. او هم بازیگر خیلی خوبی بود. علاوه بر هنرمند بودنش انسان پاک و شریفی هم بود اما برایش ناراحت بودم که خدا بیامرز نتوانست بعد از انقلاب بازی کند. بعد از انقلاب دیگر کار تئاتر نکردم، سنم بیشتر شده بود و دوست داشتم جوانها بیایند و شروع به کار کنند. تئاتر ما فراز و فرودهای زیادی داشته و دوران اوجش هم به نظر من دهه 50 بوده. اما در سالهای بعد هم کارهای خوبی اجرا شده. الان چند سال است که من هیچ تئاتری ندیده ام اما شنیده ام نمایش های خوبی روی صحنه می رود. صحنه تئاتر مقدس است و باید برایش زحمت کشید، برای همه جوانهایی که در این عرصه کار می کنند و جوانی شان را می گذارند آرزوی موفقیت دارم.
رو دست علی حاتمی وجود ندارد

«هزار دستان» اولین همکاری من با مرحوم علی حاتمی بود. همان سال من مشغول بازی در سریال «سربداران» بودم که علی حاتمی ساخت «هزار دستان» را شروع کرد. البته آشنایی من و مرحوم حاتمی به سالها قبل بر می گشت. یعنی همان موقعی که نمایشنامه‌هایش را در تئاتر کار می کردیم. من هنوز هم معتقدم او فیلمنامه نویسی بی نظیر بود که تا به حال کسی روی دستش نیامده. رشته تحصیلی او ادبیات دراماتیک بود و به همین خاطر تبحر خاصی در نوشتن داشت. او در سناریو‌هایش دیالوگ های  بسیار خوبی می نوشت یعنی براساس شخصیت‌ها دیالوگ می‌نوشت در واقع با هر کسی با زبان خودش حرف می‌زد. به همین خاطر هم کارهایش ماندگار شد. او به همه نکات توجه داشت و جزئیات صحنه برایش مهم بود، علاوه بر آدم با سواد و اهل مطالعه ای هم بود و مردم را خوب می‌شناخت. به همین خاطر در انتخاب بازیگران و نقش هایی که قرار بود به آنها بدهد خیلی وسواس داشت و به آنها توجه می کرد. در فیلم «کمال الملک» هم با او همکاری کردم که نقش «اتابک اعظم» را داشتم. این نقش هم بسیار خوب بود و مورد توجه قرار گرفت. علاوه بر اطلاعاتی که علی درباره نقش در اختیارمان می گذاشت من خودم هم تحقیق و مطالعه می کردم تا نقش را بهتر اجرا کنم.

«شعبون بی مخ» پوستم را کند! 

وقتی علی پیشنهاد بازی در نقش «شعبان بی مخ» را به من داد مردد بودم قبول کنم یا نه. آن هم به این دلیل که نمی خواستم سر سری کاری را انجام دهم. به همین خاطر از او وقت گرفتم تا درباره نقشم تحقیق کنم. در آن مدت با لوطی‌های قدیمی گپ می زدم تا با رفتار و منش آنها از نزدیک آشنا شوم و برای نقشم تجربه به دست بیاورم. البته مسافرت هم رفتم، به برخی محله‌های جنوب شهر هم می‌رفتم تا با آدم‌های آنجا صحبت کنم و با برخورد آنها نیز آشنا شوم. ما واقعا برای کارمان ارزش قائل بودیم و زحمت می کشیدیم. به فکر آبروی خودمان و کارگردانی که به اعتماد کرده بودیم و نمی خواستیم کاری که می کنیم باری به هر جهت باشد. شعبان بی مخ نقشی بود که دوست داشتم و خوشبختانه از نظر مردم هم موفق بود. هنوز هم خیلی ها از این نقش خاطره دارند. شعبان فقط زور داشت و اصلا عقل در سرش نبود، همین ویژگی او من را برای بازی وسوسه کرد. البته من خود شعبان جعفری را هیچ وقت ندیدم ولی شنیده بودم که به دربار وابسته بود و یک زور خانه هم داشت. گریم سنگینی هم در این کار داشتم. قبل از اینکه کار را به طور رسمی شروع کنیم نزدیک به 5 بار هم گریمم عوض شد که هر بار 4 ساعت طول می‌کشید. من 5 صبح می‌ رفتم سر صحنه تا ساعت 10 هم گریمم طول می‌کشید چون گریم فوق‌العاده سنگین بود. بعد از پایان کار پاک کردن گریم هم مصیبت بود و اذیتم می کرد چون پوست صورتم کشیده می شد و می سوخت. شاید یکی از دلایلی که پوست ما بازیگرها بیشتر از بقیه شکسته می شود و چروک می افتد همین گریم های سنگین باشد. به هر حال مواد گریم برای پوست ضرر دارد و در طولانی مدت به آن آسیب می رساند.

اکبر عبدی در مادر بی نظیر بود

همیشه سعی کردم نقش هایی را بازی کنم که متفاوت باشند و شخصیت های شبیه به هم را دوست نداشتم. بعد از اینکه علی حاتمی مادر را ساخت و من نقش محمد ابراهیم را بازی کردم بعضی ها گفتند قلدری های این شخصیت هم شبیه شعبون بی مخ است اما من اصلا اینطور فکر نمی کنم. شعبون بی عقل بود و فقط زور زیاد داشت ولی محمد ابراهیم آدمی بود که سواد داشت ولی بد دل و بد بین بود. اما عاشق مادرش بود. فقط نمی‌توانست احساسات خودش را بروز دهد. وقتی مادرش می میرد انگار دنیا روی سرش خراب می شود و این غم در چهره اش نمایان است. بازیگران بسیار خوبی در این فیلم بازی کرده بودند اما به نظر من اکبر عبدی بازی فوق ‌العاده‌ای داشت، او در «مادر» بهترین کار زندگی‌اش را بازی کرد. من در همه ساخته های مرحوم حاتمی به غیر از «حاجی واشنگتن» بازی کردم که نسبت به کارهای قبلی اش فیلم زیاد خوبی هم نبود. «دلشدگان» هم آخرین کاری بود که برای علی بازی کردم، این فیلم هم متن و گفتار بسیار زیبایی داشت. 

پدر سالار در تاجیکستان

برایم بازی در سینما یا تلویزیون فرقی نمی کرد من سعی می کردم کار خودم را به بهترین نحو انجام دهم و برای همه نقش هایم تحقیق و مطالعه می کردم. در کار من بیشتر به اخلاق اهمیت می دهم. دوست دارم با کسانی کار کنم که در شرایط سالم فعالیت می کنند و درگیر حواشی نمی شوند. هنر اگر بخواهد سالم بماند باید به دور از حاشیه باشد و آلوده این جور مسائل نشود. قدیم ها همه سرشان گرم کاری می کردند بود و به این مسائل اهمیت نمی دادند. به همین خاطر هم کارهایی که ساخته شده تا الان هم به یاد همه مانده و تا صد سال دیگر هم ماندگار است. سریال «پدر سالار» هم یکی از این کارهاست. همه مردم من را با نقش اسدالله خان می شناسند و به یاد دارند. مردم تلویزیون را بیشتر از سینما می بینند و به هین خاطر هم افراد بیشتری نقش من را دیدند و به خاطر دارند. من چند سال پیش یک سفر کاری به تاجیکستان داشتم، بذایم خیلی عجیب بود که در آن کشور هم من را به نام اسداالله خان پدر سالار می شناختند. به دلیل برخی شباهت های فرهنگی که آنها با ما ایرانی ها دارند سریال های ما را دوست داشتند، آن هم «پدر سالار» که داستانش از بطن زندگی مردم گرفته شده بود. مردم فکر می کردند آن خانواده بزرگ خانواده و اقوام خودشان هستند، خودمان هم با هم حس صمیمیت زیادی داشتیم. ما یک سال برای این سریال در کنار هم زندگی کردیم. من بعد از آن سریال هم در کارهای دیگری بازی کردم که همه شان را دوست دارم اما خاطره «پدر سالار» خیلی به یادم مانده و البته «هزار دستان» چون با علی بودم یک کار خاص برایم بوده. «سلطان و شبان» را هم چون موضوعش فرق می کرد دوست داشتم. آن کار کمدی بود البته نه از این کمدی های لوس که امروز مد شده. کسی که می خواهد کمدی بسازد باید به طور کامل این ژانر را بشناسد چون در غیر این صورت کارش به شوخی های نازل و لوده بازی تبدیل می شود. یکی از ویژگی های کمدی علاوه بر خنداندن بیان کردن مسائل روز اجتماع در قالب طنز است. اگر اینطور باشد کمدی ارزشمند است اگر نه فقط ادا بازی است.

نه جایزه گرفتم، نه از کسی انتظار دارم

در این سالها و بعد از یک عمر فعالیت برای سینما و هنر از هیچ کس انتظاری برای جایزه ندارم. فقط یکبار در جشنواره فجر کاندید جایزه شدن ولی خسرو شکیبایی برای هامون جایزه رابرنده شد. او در آن فیلم خوب بازی کرده بود. من به کارم عشق می ورزم و از مردم برای لطف و محبتشان به خودم سپاسگذارم. البته در سال 1383 بعنوان چهره ماندگار انتخاب شدم و چند وقت پیش هم آقای احمدی نژاد نشان لیاقت به من دادند و امیدوارم لیاقت دریافت این نشان را داشته باشم و باز هم بتوانم برای فرهنگ و هنر و مردم خوب و هنر دوست کشورم کاری ماندگار انجام دهم.

آرزویم یکبار دیگر روی صحنه رفتن است

هنوز هم نمی توانم به درستی راه بروم و هر روز در خانه  برایم فیزیوتراپی انجام می دهند. بیشتر در خانه می خوابم و مطالعه می کنم. بهترین و بزرگترین سرگرمی من کتاب خواندن است. بیشتر هم کتاب های مربوط به ادبیان و نمایش  را می خوانم. بعد از عمل قلبی که انجام دادم خیلی ضعیف شدم ولی خب اینها عوارض پیری است دیگر...من الان 83 سال سن دارم ولی خوشحالم که در این همه سال مفید بودم و عمرم را به بطالت و بیکاری نگذرانده ام. چند روز دیگر باید دوباره پیش دکترم بروم تا قلبم را معاینه کند. در خانه هم پرستار دارم و برایم فیزیوتراپی انجام می دهند. دیگر از ما گذشته که بخواهیم مثل قدیم کار کنیم. حالا نوبت جوانهاست. آرزوی من سلامتی و موفقیت همه جوان هاست و دوست دارم در هر کاری که وارد می شوند موفق و پیروز باشند. با لطف خدا و دعای مردم اگر بهتر شوم دوست دارم فقط یکبار دیگر روی صحنه بروم و اجرا داشته باشم.

منبع:جمهوریت

نظرات

پست‌های پرطرفدار