گفت و گوي ورزشي - اجتماعي با سعيد راد: لذت مي برندوقتي دايي تحقير مي شود



هيچ وقت خودش را محدود به سينما نکرد. خاستگاه سعيد راد جايي بود که بيشتر ورزشکار و نويسنده و شاعر تربيت مي کرد اما يک اتفاق، احمد حق پرست بولينگ باز را به سعيد راد بازيگر تبديل کرد. بازيگري که با علي خوشدست تنگنا، تفاوت عميق اجتماعي داشت و بازي استادانه او در اين نقش، يک پارادوکس عجيب براي سينماگران بود، پارادوکسي که جايزه سپاس را براي راد به دنبال داشت. موفقيت هاي سينمايي اما هرگز احمد حق پرست را محدود به سينما نکرد و کنار بولينگ و فوتبال و پرسپوليس بيشتر ديده مي شد تا جايي که در يک دوره به درخواست علي پروين، مربي بدنساز پرسپوليس شد. دغدغه هاي پراکنده راد، محدودشدني نيست و همين موضوع مصاحبه با او را در مسائل مختلف پراکنده مي کند. مصاحبه با مردي که به سينما، فوتبال و ورزش، انتقادهاي تند و تيزي دارد.اين گفت و گوي چندجانبه ماحصل حضور چند ساعته بهمن فروتن،شهرام وزيري(روزنامه نگار و دوست قديمي سعيد راد)،همکاران سرويس ورزش و ادب وهنر دور يک ميز بود.
     
    
    
    شهرام وزيري: سعيد رادي که ما مي شناسيم، در محله يي بزرگ شد که نمي توانست آدم هاي کوچک تحويل جامعه بدهد. احمد حق پرست که بعدها به نام سعيد راد شهره شد، همسايه جلال آل احمد، احمدرضا احمدي و حسين کلاني بود و به بولينگ و فوتبال گرايش داشت. ما خيلي دوست داريم از گذشته و خاطرات قهرمان بولينگ عبدو تعريف کنيد.
    
    راد: خودت مي داني در شاپور تجريش، جلال مقدم تازه آمده بود از فرانسه و دبير انشاي ما بود. من اولين انشايم را به ايشان دادم، مقدم هميشه موضوع هاي انشاي جالبي مي داد. مثلاً يک بار به ما گفت برويد لاله زار همه چيز را ببينيد و دوباره برويد ببينيد هيچ چيز نيست و آدم نيست آنجا، آن وقت چه حالي به شما دست مي دهد. ما همه تعجب مي کرديم اينها در زندگي ما خيلي تاثير داشتند.
    
    احمد نجفي بعد شما بود؟
    
    احمد نجفي يک کلاس از من پايين تر بود. مهدي برادرش هم کلاس من بود. اينها بچه خرمشهر بودند. خرمشهر اصلاً مال اينها بود. آن موقع فولکس واگن داشتند. بهش مي گفتم چشم ما را دور ديدي در اين 20 سال هًي آرتيست بازي مي کردي، هيچي نشدي توي اين 20 سال، همين جور واسه خودش مي خنديد، گفتم که با اين خنديدن که نمي شود...
    
    من توقع داشتم در اين مدت که ما نيستيم، قريبيان، جمشيد آريا و... تماشاگر بياورند به سينما ولي نه تنها نياوردند، خودشان هم با تماشاگر رفتند مشتري شدند،
    
    به هرحال فضايي که در آن ما رشد کرديم نمي توانست سلامت نباشد، اصلاً نمي شد تخطي کرد. شوخي نبود، من در بولينگ با زرين دست دوست شدم. 
    
    در فاتحين صحرا نقشت چه بود؟
    
    اصلاً قرار نبود من بازي کنم. بازيگرشان نيامده بود، لباس هاي او را تن من کردند و گفتند از اسب بيا پايين.
    
    تا اينکه يک روز علي نادري و زرين دست آمدند به منزل ما که ماجرا شروع شد.
    
    اين را هم بگويم که ناظم مدرسه مان مي خواست من را فوتباليست کند اما من هيچ وقت تمايلي نداشتم و برايم عجيب بود.
    
    بولينگ که يک طبقه خاصي مي رفتند و کساني بودند که در طبقه روشنفکرتر مي خواستند باشند، بيليارد برعکس بود، همش دود و سيگار اما بولينگ نه، اسپورت و شيک بود و من فکر مي کنم سعيد به خاطر اين جذب بولينگ شده بود.
    
    من يک دفعه خوشم آمد. کامبيزخان هم بولينگ باز حرفه يي بود و به من خوب ياد داد. آقايان شهرياري و نخعي و زند و مرحوم تيمورتاش هم بودند.
    
    اين اسم سعيد را از همان موقع مي گفتند.
    
    آره، از همون اول همه من را به اسم سعيد مي شناختند. مثلاً اگر سر کلاس من را احمد حق پرست صدا مي کردند کسي نمي شناخت. مثلاً سر فيلم عقاب ها مي گفتند بايد اسم شناسنامه ات باشد، متاسفانه در سينما هم مثل فوتبال حاشيه وجود دارد.من پريشب مهماني بودم که آقاي بهرام بيضايي را صدا کردند. عکس هنرپيشه ديگري هم بود، به خودم گفتم ياد بگير ببين اينها کجا هستند: چرا بايد بروم تاکسي برانم. مملکتي که هنرمندش بايد اين کار را بکند، من برايش متاسفم.من اتفاقاً به آقاي خاتمي - آن موقع که وزير ارشاد بود- گفتم اينجا چه در مورد ورزش و چه در سينما کار سياسي مي کنند و کساني را مي گذارند که آدم نمي تواند در اين دايره بيايد. يعني همه چيز تحت الشعاع قرار مي گيرد.سينماي ما هم همين است. من يک برنامه در تلويزيون ديدم که متاثر شدم. من يک طلبه ام و هنوز هم خيلي ها گردن من حق دارند و استاد من هستند.سينماي ايران ورشکسته شده است اما جريان راه مي اندازند که بياييد جلوي قاچاق را بگيريم.در فوتبال و سينما عصباني هستند، در فوتبال ما همه همديگر را مي زنند. مربيان ما کنار زمين عصباني هستند. 
    
    اعتماد: عصبيت البته در کل جامعه هست...
    
    ما بايد جلوي اين عصبانيت را بگيريم، 
    
    هيچ کجاي دنيا با اين فرمول بازي نمي کنند.
    
    من در همه جاي دنيا زندگي کردم. در هند و افغانستان هم بودم اما فرمول يک چيز ديگري است.
    
    ما از تکنولوژي مي خواهيم استفاده کنيم. بکن باوئر را خوب تلفظ مي کنيم ولي بکن باوئر نمي دانيم. ما يک قهرمان داريم به اسم علي دايي. ببينيد با او چه کار کردند. اگر اين آدم نمي تواند از خودش محافظت کند برايش يک مدير بگذاريد. بگوييد اين هم مدير و بدون آن شما آب نخوريد، اينها شر هستند يک کاري مي کنند که در ورزشگاه بگويند دايي بايد برقصد يعني اصلاً خط مي دهند و بعد برنامه آشتي کنان مي گذارند،يک ديالوگي است که مي گويد: «ما جايي را بستيم که اصلاً زخم نيست.»آنقدر آسپرين خورديم که اين مي زند بيرون، ديوانه ات مي کند و احتياج به عمل دارد.اگر شما در جامعه يي نتواني از خودت محافظت کني مي شود همين- مثل بنده- اگر حرفي هم بزني هيچ کس نمي پذيرد و مي گويند تو يک جور ديگر هستي.
    
    وزيري: من فکر مي کنم ورزش ما اولاً شبيه يک پاساژ است - از يک طرف مي آيند و از طرف ديگر مي روند - يک سري کيوسک و مغازه هم هست. يک نفر صاحب يک مغازه است و بعد از مدتي هم مي رود. معلوم نيست چرا آمده و چرا رفته. بعد هم من فکر مي کنم آدم ها سر جاي شان نيستند. مثلاً از همان رئيس باشگاه بگيريد: او نبايد آنجا باشد. نه سابقه دارد، نه عملش را دارد و نه کار بلد است، حالابياييد پايين تر، سرپرست، بعد مربي و...
    
    براي اينکه يک زنجيره بده بستاني در فوتبال ما متاسفانه وجود دارد. همين آقاي فروتن، ايشان نويسنده بود. مربي بود، خيلي هم من کارهايش را دوست داشتم، اما حالا، دوباره آمده نويسنده شده، چرا؟ چه جوري شده؟
    
    چرا اين جوان هايي که تا ديروز ديکته شان 10 تا غلط داشت مي آيند مي شوند نويسنده و بعد از آن طريق مربي، اما شما مربي هاي واقعي بايد برويد و نويسنده شويد. هيچ چيز سرجايش نيست.
    
    فروتن: يک حرف هايي زديد که خيلي کمک کرد. من مي فهمم که شما چه مي گوييد.شما حرف هايي زديد که من ديدم خطي را که گذاشته ايد خيلي دور است. ولي از خط يک سري آدم ها خيلي زود رد شديد. من مي خواهم يک مساله جدي را مطرح کنم.
    
    خيلي ها مي گفتند 6 ماه محروميت تو به خاطر حرفي است که در تلويزيون زدي.
    
    محروميت به خاطر اين بود که هيات مديره تيم را از زمين کشيد بيرون. من آنقدر حرفه يي بودم که پايش بايستم ولي روابط خصوصي فدراسيون با من، فروتن را 6 ماه محروم کرد. يک عده يي اما مي گويند به خاطر حرف تلويزيون بود. من خيلي خوشحال شدم که اين حرف را مطرح کردي. چون مي بينم خط شما به عنوان سعيد راد عمق دارد. ما به اين دليل کارهاي مان کيفيت ندارد که عمق کارمان کوتاه است. ما در صفر حرکت مي کنيم چون آدم هاي ترسويي هستيم. خط هايي در طول 2500 سال براي ما کشيده شده و ما نمي خواهيم پايمان را آن طرف خط ها بگذاريم.
    
    راد: توضيحي که شما داديد خيلي کامل بود. من يک مثالي مي زنم که براي خودم هم اتفاق افتاده است. من يک فيلمي کار مي کردم که يک سروان ارتشي از امريکا آمده بود و مين ها را مي توانست خنثي کند. ما در شيراز کار مي کرديم، زمان جنگ هم بود. من لباس سرواني تنم بود. در جاده کازرون و داران بوديم. کارگردان گفت سعيد تو لباس ارتشي تنت است وايسا سر جاده، ماشين ها را نگه دار. من هم کلاه و عينک داشتم، من را نمي شناختند و من هر دستي که تکان مي دادم ماشين ها مي ايستادند و ديدم چه کيفي دارد و چه خوب است،
    
    وزيري: قدرت در نهايت چيز خوبي است اما سوءاستفاده از قدرت بد است.
    
    راد: حالاحرف من اين است که در سينما و ورزش دلم مي سوزد وقتي مي بينم که آنقدر رئيس بازي شده که هيچکس نمانده است. اين يعني سردرگمي. اين مي شود يک جوشش و خيلي بد است. مثل برنامه 90 که آجورلو و مايلي کهن به فحش با هم رسيدند. اين بد است. اين دو نفر الگوي جوانان ما هستند. 
    
    فروتن: ژان لوک گدار مي گويد ما هنرمندان در بودن مان مشکوک هستيم اما در هنرمند بودن مان شک نداريم. من به سرمربي بودنم ايمان دارم اما دو سال است که اينجا هستم و فيلم هاي شما را نديدم. نه اينکه از سينما بريده باشم اما اينکه يک آدم روشنفکري مثل من نرفته سينما، نشان مي دهد شما با مردم فقط به وسيله تيپ تان ارتباط برقرار مي کنيد. من فکر مي کنم که راه کشاندن مردم به سينماها ارتباط شما با مردم از طريق ديگر است.
    
    راد: سينمايي که گوش ما را کشيدند و يادمان دادند اين شکلي بود و نادري بالاي سر ما بود.
    
    ما در طالقان سفر سنگ را کار مي کرديم. من بايد ساعت 7 گريم کرده، آماده کار مي شدم. ساعت شد 15/7، کيميايي عصباني شد. من دو روز التماس مي کردم اين يک ربع را به ما ببخش. يعني حساب کتاب داشت.يک ديالوگ بود در فيلم کيميايي که مي گفت «کي گفته يک مشت آدم بايد هري بريزند تو، پولارو خوردي و يک آبم روش.»
    
    حالااين حکايت سينماي ما است که درش باز شده و يکسري آدم ريختند توش. شنيدم که پول هم مي دهند تا بازي کنند. من وقتي آمدم تهران روزنامه شرق تنها روزنامه يي بود که سه بار عکس من را بزرگ چاپ کرد. من خيلي برايم جاي سوال بود. آنها گفتند مثل اينکه خودتان نمي دانيد چه فيلم هايي کار کرديد. شما تلويزيون را روشن کنيد و يک جشن را ببينيد، مي پرسند فلاني را نمي شناسيد؟ مي گويم کي هست، مي گويند در سريال برره بود، من رفتم انجمن تهيه کنندگان سينماي ايران تهيه کننده بشوم، يک چيزي را آنجا فهميدم، اينکه بايد کسان ديگري باشند يعني اگر من بيايم تهيه کننده شوم چون کارم را بلدم، اصلاً شوخي ندارم. سر يک فيلم در خوزستان، ما شام لوبيا مي خورديم. من و جمشيد آريا 5/5 صبح بلند مي شديم، مي رفتيم مي دويديم. بعد خودمان سماور را براي صبحانه روشن مي کرديم. بايد کار مي کرديم. حالااگر بخواهيم کار کنيم، مي بينيم کساني مي گويند من باشم يا نباشم که حالم بد مي شود اگر بگويم،
    
    من اصلاً آنها را قبول ندارم که آنجا بنشينند. اين جوري به اين سينما لطمه زدند و اگر اعتراض کنيد مي گويند اينها از قديم بوده اند. مي گوييم شما اين جوري اعتبار تهيه کنندگان را از بين مي بريد. من اين آقايان را مي شناسم، آنها سواد و علم اين کار را ندارند. من نمي گويم که ما خيلي حرفه يي هستيم اما نگاه آنها به ما اين است که اصلاً کار خودمان را هم بلد نيستيم. بنده سال 49 ، 50 آمدم با فيلم خداحافظ رفيق، تا سال 57 ديگر چه کسي آمد در سينما که مردم بروند پاي گيشه ها؟ شوخي ندارد سينما.
    
    الان چي مي گويند: لوس، لوس، لوس، تماشاگر هم بلد نيستند بياورند به سينما و تماشاگر ندارند. ما اگر توانستيم فوتبال را به جايي برسانيم، اگر براي فجر سپاسي شيراز 24 هزار تماشاگر در شيراز مي آيد، ما مي گوييم فوتبال مان به يک جايي رسيده که حالاتخصصي به آن نگاه مي کنند. بايد بدهند دست شما که کارشناسي کنيد، بعد از پنج سال جواب بدهيد.
    
    هدف و تمايل به هدف سازي، در جامعه کمرنگ شده است.
    
    راد: جوان يا بايد سينما را بشناسد يا ورزش را، که حاشيه و همه چيز هم دارد. من وقتي مي ايستم جلوي روزنامه فروشي، مي بينم 10 ، 12 روزنامه هست که هر کدام يک چيزي براي خودش نوشته ولي بايد يک تعريف وجود داشته باشد. ما تماشاگرمان را نبايد به راهي ببريم مثل برنامه 90 آقاي فردوسي پور که خيلي خوب هم هست ولي آيا در آن دعوا هست يا نيست؟ اين هدف را فراموش مي کند.
    
    فروتن: البته من اين را واقعاً تحسين مي کنم. مثلاً شما جک نيکلسون را ببينيد. سير تحولي آن را ببينيد با چه فيلم هايي شروع کرد و به چه فيلم هايي رسيد و اينکه يک کارگردان يا هنرپيشه يک خط خاصي را انتخاب کند و بگويد من در اين سري فيلم ها بازي مي کنم آن حقش است و شخصيت اين آدم ها را نشان مي دهد. من يادم است سال 1971 بود. جمشيد ارجمند که منتقد فيلم است، آمد پاريس تا فيلم Z را ببيند و برايش نقد بنويسد. گفتم تو از تهران آمدي که Z را ببيني. حالااون موقع ايدئولوژي من با آن فيلم نمي ساخت، بردم يک فيلم ديگر را نشانش دادم که يک مساله سياسي را خيلي عمقي بهش نگاه کرده بود. درست يادم است که من يک اتاق دانشجويي داشتم در پاريس. با جمشيد نشستيم تا 5 صبح دعوا کرديم. الان که به آن روز مي رسم مي بينم عجب بابا، ما براي چي دعوا کرديم. او عقيده اش آ ن طوري بوده و فيلم را آن طوري دوست داشته، من فيلم را دوست نداشتم. پنج ساعت نشستيم سر چيزهايي دعوا کرديم که بايد در اين جامعه بيايد. من معتقد بودم که نه، آن فيلم Z نبايد ساخته شود. من مي گويم جامعه بايد ديناميسم خودش را داشته باشد ولي مساله اين است که ما نبايد بگذاريم که آن ضربه ها را بخورد. ما نمي خواهيم جلوي آنها را بگيريم. 
    
    راد: من دارم اين را مي گويم که ديشب نشسته بودم در خانه ديدم 15 تا تلفن زدند و گفتند ايران گيم اول روسيه را برده، گفتم بايد ياد بدهيم اينها عرق ملي ما را نگه دارند، نه اينکه بزنند بيرون يا به تور. من مي گويم يک شهروندم که معتقدم با ورزش و سينما پتانسيل بالايي مي توانيم ايجاد کنيم و از بلبشويي که در حاشيه سينما مثل روزنامه هاي زرد و خبرنگارهاي زرد وجود دارد، خلاص شويم.
    
    الان در سريال ها به همديگر فحش مي دهند، چرا اينها را به خانواده ايراني ياد مي دهند که مردم را بخندانند، اين چه خنده يي است؟ من در عرصه ورزش ادعايي ندار م اما به عنوان يک شهروند مي گويم که مردم بعد از فوتبال شيشه هاي اتوبوس را مي شکنند چون فکر مي کنند به آنها اجحاف شده است. حالانمي دانند کجا و چطور ولي اين را مي دانند.
    
    فروتن: اين روزنامه زردي که شما مي گوييد در اين مملکت شايد 300 تا فروش برود. عين همين روزنامه در آلمان است به نام «بيل سايت» که 8 ميليون فروش مي رود.
    
    شما نقش دولت را چقدر مي بينيد، مثلاً فيلم هامون داريوش مهرجويي که از بهترين فيلم هاي ما است از نظر من. يا مثلاً خيلي دور، خيلي نزديک مي آيد با سانسور پخش مي شود يا مثلاً کارهاي آقايان شجريان با سانسور مواجه مي شود، آيا دولت خودش را مختار در دخل و تصرف مي داند؟
    
    راد: من هر برنامه يي را راجع به ورزش نگاه مي کنم. سينما هم که کارم است. حالانگاه مي کنم مي بينم شما يک چيزهايي مي گوييد که خيلي درست است ولي وقتي دقيق مي شوم، مي بينم که هيچ دوره يي سينماي ما دستش براي ساخت هر نوع فيلمي باز نبوده. دوستان بدشان نيايد اما اگر فيلم خوب بسازيم تماشاگر خودش مي آيد. ما با ديدن اخراجي ها مي خنديم ولي دليل بر صنعت سينما نمي شود. ما فيلم خوب نديديم.يک فيلم که خيلي استقبال شد آتش بس بود و من رفتم ديدم. دو تا کاراکتر بسيار درست انتخاب شده بودند و فيلم خوش ساخت بود.
    
    ارتباطي که آن زمان بين بازيگران و اهالي ورزش پيش آمده چگونه بود که آنقدر شما با بازيکنان فوتبال آشنايي داريد؟ الان بازيگران، ستاره فوتبال را خيلي هم سطح و در کلاس خودشان نمي دانند. در آن زمان شما اين ارتباط را داشتيد مثل رضا خواه وطن.
    
    راد: من آن زمان در تمرينات پرسپوليس با بچه ها توپ مي زدم. الان هم اين ارتباط را با بچه ها دارم، آقاي دايي را هم دوست دارم. او به عنوان بازيکن در تيم منتخب جهان انتخاب شد. الان ببينيد برزيل دارد براي پله چه مي کند، ما اما اصلاً حاضر نيستيم دايي را ببينيم و کيف مي کنيم تحقير شود. معذرت مي خواهم از آقايي دايي اما انگار خودش هم نمي تواند از خودش دفاع کند، انگار هميشه عصبي است، اين خيلي بد است، او يک جايگاهي دارد، آقاي گل دنياست. من اگر نقد مي کنم کسي را که استاد من است، من از ايشان ياد گرفتم نبايد اينقدر ما کم بياوريم. 
    
    حرف اين است که آن موقع ارتباط بيشتر بود و الان نيست.
    
    راد: از نظر کلي قبول دارم اما من با همه بچه هاي پرسپوليس آشنا هستم و رابطه ام ادامه دارد.
    
    شما اينجور هستيد ولي تصور نمي کنم بهرام رادان اين طور باشد.
    
    راد: من اينجوري نگاه نمي کنم. مي گويم ما يک مقدار تحقيرهاي تاريخي داشتيم، عيب ندارد تماشاگر را شما بنشانيد آنجا که طرف برايش دست بزند،
    
    آقاي فروتن، ما 43 هزار کارگردان داريم و 51 هزار هم بازيگر، بعد براي فيلم هاي مان صد هزار نفر نمي روند. خيلي بامزه است. من حالافوتبال را مثال مي زنم، من فکر مي کنم در شمال يا در جنوب اگر تيمي دست من باشد، تيمي تشکيل مي دهم که همه کشورهاي خليج فارس را درب و داغان کند. اين در حالي است که ما به دعوا عادت کرده ايم و به هيچ جا نمي رسيم. اصلاً من دوشنبه شب ها خوابم نمي برد چون بايد ببينم کي با کي در نود دعوا مي کند.
    
    سينما هم يک چنين برنامه نودي دارد اما با هم دعوا نمي کنند، در «سينما يک» مي نشينند و نقدهايي هم مي کنند.
    
    راد: من يک برنامه نقد تلويزيوني ديدم که خيلي جالب بود. يکي داشت از خود دست اندرکاران برنامه انتقاد مي کرد. اصلاً خودشان مانده بودند، يعني تو داري جدي حرف مي زني؟، براي اينکه ما ساختارهاي باوري مان براي گفت وگوي رودررو، «دوستي» و «تعارف» است و اين خيلي بد است.
    
    من يک بار اعتراض کردم که آقاي مجري، آقاي گزارشگر، «زحمتکش» يعني چي؟، مگر بازيکن بيل مي زند؟، پول گرفته و يک تخصصي دارد. اين چارچوب يک تعريف هايي دارد و بايد کارش را انجام بدهد.ما يک برنامه ساز داريم به نام آقاي عادل فردوسي پور، از اون دست آدم هايي است که در طيف جوانان ما محبوب است. وقتي به جشن خانه سينما دعوتش کردند من خودم دوست داشتم بايستم و برايش دست بزنم. اين آدم بايد خيلي خوشحال باشد که 5 ، 6 تا منتقد داشته باشد.حالااينکه برنامه اش دارد خراب مي شود، نمي خواهم به آن مقوله بپردازم. من هميشه به برنامه اش انتقاد داشتم ولي اينکه شما برايت برنامه بگذارند و تمام ورزش اين مملکت جمع شوند و کيلو کيلو حرف بزنند، اينها غلط است که تازه درخواست کنند و استدعا کنند از رئيس شبکه 3 که اين برنامه را بگذاريد جلوتر.در اين جامعه همه مي خواهند فوتباليست شوند، پولدار شوند، اينجا شده مثل برزيل. جوان با آن رويا دارد. حالاخوشبختانه در سينما کسي نمي گويد مي خواهم آرتيست شوم. در هيچ انشايي هم کسي نمي نويسد که مي خواهم آرتيست شوم.
    
    مي خواهيم برگرديم عقب که گفتيد خانواده تان همه شاهيني بودند. يک مقدار از آنجا برايمان بگوييد.
    
    راد: من بچه سنگلج هستم. تا پنج سالگي آنجا بودم. پدرم آدم سياسي بود. اولين خلبان ايران بود. به هر حال ما کوچ کرديم شميران. يک باغي بود ته کوچه فردوسي که ته آن يک قبرستان بود، تاسوعا و عاشورا همه مي آمدند آنجا.
    
    بغل آن قبرستان نيما يوشيج بود و جلال آل احمد که خب من آن موقع زياد نمي دانستم اما مي گفتند که آنها آدم هاي معتبري بودند. يک باغي بود که همه باغ هاي آنجا را آب مي داد. الان يک کوچه مانده به تجريش.
    
    حسين کلاني هم پشت خانه ما بود. عموهاي من شاهيني شدند و من را هم با خودشان مي بردند ورزشگاه.
    
    به خاطر جو سياسي شاهيني شدند؟
    
    نه، عموهاي من در رده هاي بالايي درس مي خواندند. من بعد از اينکه جذب بولينگ شدم معيارهايم عوض شد. از يک محيط بسته شبانه روزي آمدم به يک محيط باز، آنجا هم فرم خاص خودش را داشت من هم ته تغاري بودم. همه اينها باعث شد نوع نگاهم و شکلم با کاراکترهايي که بازي مي کردم جور در نيايد.من فيلم خاکستري را با آقاي الوند که اولين فيلمش بود کار کردم. اين امتياز را من به خاطر حسن اقبال به دست آوردم. من اصلاً فکر نمي کردم که يک روز بازيگر شوم.
     

نظرات

پست‌های پرطرفدار