خداحافظي با غلام ژاپني و كوچه ارباب جمشيد

ا پيشرفت فناوري بسياري از حرفه هاي قديمي و نوستالژيك سينما رو به فراموشي هستند

خيلي از رشته هاي هنري ماهيت انفرادي دارند، اما هرگاه هنر با صنعت و تجارت آميخته شود و از شكل ذوقي و احساسي خارج شود، ديگر نمي تواند ماهيت انفرادي اش را حفظ كند. مثلايك نقاش يا مجسمه ساز به تنهايي قادر است هنرش را در بهترين و كامل ترين شكل عرضه كند، ولي سينما يك هنر جمعي است و هر فيلمي با همكاري و تلاش هماهنگ يك گروه پرتعداد از عوامل مختلف سينما ساخته مي شود. مجموعه اي گسترده از حرفه ها و مهارت هاي گوناگون بايد در توليد و عرضه يك فيلم سينمايي همكاري كنند، وگرنه هيچ فيلمي نمي تواند به شكلي قابل قبول توليد و عرضه شود. معمولاتصور عمومي اين است كه در ساخت فيلم گروهي از عوامل كه اسمشان در عنوان بندي پاياني مي آيد همكاري دارند؛ مثل گروه توليد (از كارگردان و بازيگران تا فيلمبردار و منشي صحنه و...) و كساني كه در مراحل پس از توليد وظيفه اي به عهده دارند (از تدوينگر و صداگذار تا آهنگساز و طراح پوستر و...)
    اما گذشته از اين گروه پرتعداد، عده زيادي در ساخته شدن يك فيلم سينمايي سهم دارند كه حتي كسي متوجه حضور و تاثيرشان هم نمي شود. اينها كساني هستند كه دشوارترين و شايد حياتي ترين كارهاي سينما را انجام مي دهند، اما اسمشان در تيتراژ هيچ فيلمي نمي آيد و كسي هم برايشان اهميتي قائل نيست. خيلي ها اصلاخبر ندارند كه چنين حرفه ها و مشاغلي هم در دنياي سينما وجود دارد؛ حرفه هايي مثل هنرور، كتك خور، آپاراتچي، تبليغاتچي، لابراتوار، تداركات و فيلمبر.
    از زماني كه سينما در ايران شكل گرفته تا امروز، بيشتر اين مشاغل در سايه بوده اند و كسي متوجه فعاليت صاحبان اين حرفه ها نبوده است. اكنون هم با تغيير آداب و روش هاي كار در سينما، بسياري از اين حرفه ها بيش از پيش به سايه رفته اند يا اساسا فراموش شده اند. جالب است كه افرادي در قالب اين حرفه هاي حاشيه اي اما مهم فعاليت مي كرده و مي كنند كه عاشقان سينه چاك سينما بوده و هستند.
    «عشق فيلم»ها و خوره هاي سينما معمولازماني كه راهي به ويترين اصلي پيدا نمي كردند و مثلانمي توانستند بازيگر يا فيلمساز شوند، براي تسكين علاقه عميق شان به سينما در يكي از اين حرفه هاي سخت مشغول مي شدند تا با هنر محبوبشان ارتباط نزديك تري داشته باشند.
    عشق فيلم هاي قديمي حدود نيم قرن پيش در كوچه «ارباب جمشيد» در خيابان لاله زار تهران پاتوق مي كردند و ساعت ها و روزها كار و زندگي شان را بي خيال مي شدند، بلكه بتوانند يكي از ستارگان مشهور سينما را از نزديك ببينند و احيانا با او عكسي به يادگار بگيرند.
    «ارباب جمشيد» مركز تعدادي از دفاتر فيلمسازي بود و عشق فيلم هايي كه آنجا صف مي كشيدند، چون كار و كاسبي شان را به عشق سينما ول كرده بودند و درآمدي نداشتند، هر پيشنهادي را در زمينه سينما قبول مي كردند.
    يك بار كتك خور فلان ستاره گرانقيمت فيلمفارسي مي شدند و بار ديگر سياهي لشكر يك پروژه تاريخي. ضمن آن كه اين آدم ها اصلاآرزويشان بود كه حتي در حد يك پلان عبوري جلوي دوربين ظاهر شوند و براي رسيدن به اين آرزو حاضر بودند مدت ها در اختيار تهيه كننده و كارگردان باشند و همه خرده فرمايش ها را بدون دريافت دستمزد اجرا كنند.
    فيلم جالب و متفاوت «سرخپوست ها» به كارگرداني غلامحسين لطفي كه بعد از انقلاب اسلامي ساخته شده، تصوير مستند و منحصربه فردي از فضاي لاله زار آن دوران و شيوه زندگي و آرزوهاي اين گروه از عشق فيلم ها ارائه مي دهد. تعدادي از اين عشق فيلم ها مثل «غلام ژاپني» بعدها به عنوان سياهي لشكر به شهرت رسيدند و زندگي عجيب شان دستمايه ساخت فيلم هاي مستند شد.
    آنها در حاشيه سينما همه كاري مي كردند؛ سياهي لشكر مي شدند، به جاي ستاره اصلي در صحنه هاي درگيري و زد و خورد كتك مي خوردند، جلوي سالن هاي سينما با بلندگو به تبليغ شفاهي فيلم ها مي پرداختند، پوستر به در و ديوار مي چسباندند، پرده هاي سردر سينماها را عوض مي كردند، بليت مي فروختند، آپاراتچي مي شدند و استوانه تعمير مي كردند، وظيفه فيلمبر را به عهده مي گرفتند و خلاصه به هر دري مي زدند تا بتوانند به سينما نزديك باشند و در فضاي فيلم و هنر نفس بكشند.
    اما امروزه ديگر بسياري از اين مشاغل حاشيه اي از بين رفته اند يا بهتر است بگوييم تغيير شكل داده اند. همان طور كه ديگر ارباب جمشيد و عشق فيلم هم وجود ندارد و آداب توليد، اكران و تبليغات هم مثل خيلي چيزهاي ديگر در سينماي ايران تغيير كرده است.
    نكته: «عشق فيلم»ها معمولازماني كه راهي به ويترين اصلي پيدا نمي كردند، براي تسكين علاقه عميق شان به سينما در يكي از اين حرفه هاي سخت مشغول مي شدند تا با هنر محبوبشان ارتباط نزديك تري داشته باشند
    مثلاالان سال هاست سياهي لشكرها تحت عنوان «هنرور» و در قالب گروه هايي منظم دسته بندي شده اند و تشكيلاتي مانند صنف يا سنديكا دارند. كساني كه به عنوان هنرور در اين گروه ها ثبت نام مي كنند، كارگر روزمزد محسوب مي شوند و خيلي هايشان اصلاعشق و علاقه خاصي به سينما ندارند. هر گروه از هنروران يك ليدر دارند كه با فيلم ها و سريال ها قرارداد مي بندد، نفرات مورد نياز براي هر پروژه را طبق قرارداد آماده و تجهيز مي كند و همه جزئيات را زير نظر دارد. تهيه كننده ها و فيلمسازها با اين ليدرها ارتباط دارند و هر هنروري كه مي خواهد در سينما كار پيدا كند بايد در يكي از گروه هاي شناخته شده عضو شود، وگرنه به طور مستقل هيچ پروژه اي به او كار نخواهد داد. ديگر دوران عشق فيلم ها گذشته و سياهي لشكر به شكلي كه در فيلم «سرخپوست ها» مي بينيم وجود ندارد كه صبح اول وقت كسي با ميني بوس به لاله زار برود و داد بزند: «سياهي لشكر و كتك خور بياد بالا... مي خواي هنرپيشه بشي جا نموني!»
    به همين ترتيب ساير مشاغل هم شكل عوض كرده اند. كتك خورهاي قديم كه زماني بدون در نظر گرفتن نكات ايمني جلوي مشت و لگد ستارگان فيلمفارسي مي ايستادند و افتخارشان اين بود كه «طبيعي» كتك مي خورند ديگر منقرض شده اند. حالابدلكاران حرفه اي در سينما دوره مي بينند و فوت و فن كار را ياد مي گيرند و براي خودشان تشكيلات منظمي دارند. همين طور تبليغاتچي ها كه تقريبا به شكل سابق اصلافعاليتي ندارند و جايشان را سيستم سخنگو، تلفن گويا و تيزرهاي خوش آب و رنگ گرفته است. ديگر كسي مثل شخصيت اصلي فيلم «گوزن ها» پشت بلندگو نمي ايستد و از جذابيت هاي فيلمي كه روي پرده است تعريف نمي كند. اما يكي از جالب ترين حرفه هاي منقرض شده سينما، فيلمبري است. فيلمبر به پيك هاي موتورسواري گفته مي شد كه وظيفه شان رساندن كپي هاي فيلم به سينماهاي مختلف بود. در آن زمان وضع به شكل امروز نبود كه گروه هاي سينمايي و شوراي صنفي اكران وجود داشته باشد و هر فيلم را يك گروه از سينماها همزمان و طبق برنامه به نمايش درآورند. در آن زمان هر سينمايي در هر هفته يا حتي در هر روز يك فيلم را به دلخواه نشان مي داد و ممكن بود مثلادر ده سالن سينما در ده نقطه تهران ده فيلم خارجي و ايراني مختلف نمايش داده شود.
    مردم اغلب بدون اين كه بدانند چه فيلمي روي پرده است به سينما مي رفتند. امكانات كپي كردن نسخه هاي نگاتيو هم وجود نداشت و گاهي پيش مي آمد كه يك سينما حلقه اول از نوار فيلمي را روي آپارات مي انداخت و سپس وقتي به حلقه دوم مي رسيد، حلقه اول را با پيك براي سينمايي ديگر مي فرستاد كه آن سينما هم نمايش آن فيلم را شروع كند. كار فيلمبر اين بود كه هر حلقه فيلم را بسرعت از يك سينما بگيرد و به سينمايي ديگر ببرد. به اين ترتيب گاهي همان يك نسخه از فيلم سينمايي، به فاصله اي كوتاه در دو سينما نمايش داده مي شد. اگر فيلمبرها نبودند و شغل حساس شان را با سرعت و چالاكي انجام نمي دادند، اين زمان بندي دقيق به هم مي خورد. فيلمبرها يكي از دراماتيك ترين شغل ها را در ميان حرفه هاي حاشيه سينما به عهده داشته اند. اگر زندگي سياهي لشكرها در «سرخپوست ها» ثبت شده و تبليغاتچي هاي سبك قديم در «گوزن ها»، شيوه زندگي و روحيات فيلمبرها هم در يك فيلم سينمايي به تصوير كشيده شده تا فيلمبرها هم يك فيلم سينمايي به يادگار داشته باشند. شخصيت اصلي فيلم «رضا موتوري» مسعود كيميايي يك فيلمبر بود كه شغلش را از دست داده و به همين دليل به دزدي و خلاف روي آورده بود. اكنون سال هاست ديگر حرفه فيلمبر در سينماي ايران وجود ندارد.
    شايد با رايج شدن كپي هاي ديجيتالي (كه گفته مي شود با توجه به كمبود نگاتيو و پزيتيو و گراني شديد كپي هاي 35 ميلي متري، از امسال بسياري از سينماها موظف به جايگزيني آن با نسخه هاي نگاتيو خواهند شد) حرفه قديمي و نوستالژيك آپاراتچي هم به بايگاني تاريخ بپيوندد. آيا سينماي ايران همه مشاغل و حرفه هاي قديمي اش را فراموش خواهد كرد؟ آيا ديگر براي عاشقان زحمتكش سينما كه يك عمر در سايه زندگي كرده اند و در زيرزمين ها و آپاراتخانه هاي تنگ و تاريك به سر برده اند، جايي نيست؟
    
     


 روزنامه جام جم، شماره 3588 به تاريخ 2/10/91، صفحه 15 (سينما) 

نظرات

پست‌های پرطرفدار