گفتگو با تهمینه اطمینان مقدم، بازیگر سال های دور و همسر ایرج قادری





گفتگو با تهمینه اطمینان مقدم، بازیگر سال های دور و همسر ایرج قادری
مرور 59 سال زندگی مشترک ایرج قادری و تهمینه 
ایرج قادری از نگاهی تازه
ناگفته های زندگی ایرج قادری از نوجوانی تا پیری از زبان همسرش تهمینه اطمینان مقدم:

تهمینه اطمینان مقدم سال 1331 با ایرج قادری ازدواج می کند. سال 1332 وارد سینما می شود و در طی 12 سال تا سال 1344 در 23 فیلم بازی می کند و در این سال در اوج موفقیت از سینما کناره می گیرد اما بر خلاف انتظار یک زندگی سرشار از موفقیت و خوشبختی را برای خود رقم می زند. 

اولین باری که ایرج قادری را دیدید چه زمانی بود و چه شد که با هم ازدواج کردید؟
آن موقع ها مردم صبر نمی کردند که پیر شوند و بعد ازدواج کنند. هم مردها و هم زن ها زود ازدواج می کردند. البته ایرج 19 سال و نیمش بود که ازدواج کردیم. من هفده سال و نیمم بود که یک روز به منزل خاله ام رفتم که در همان خیابانی بود که ما زندگی می کردیم. مادرم و خاله هایم همه فرهنگی بودند. همه دبیرهای دبیرستان بودند که رشته هایشان هم ریاضی و ادبیات بود. کلاً ادبیات همیشه در خانه ما رواج داشت. مادرم و خاله هایم ماهی یک بار شعرخوانی داشتنند. مولوی و حافظ و سعدی می خواندند. دور تا دور می نشستند و شعر می خواندند. مثلاً خاله ام قرآن را حفظ بود و بسیار خوب تفسیر می کرد. 

پدرشان هم شیخ آقا استرآبادی بود که عضو مجلس موسسان در زمان رضاشاه بود و آخوند بود. آخوندی بود که بچه اش تار می زد و زبان فرانسه هم یاد می گرفت. این مجلس شعرخوانی هیچ وقت قطع نمی شد. من در سال های بعد که بچه ام را هم داشتم و مادرم را از دست دادم بیشتر از این که حس کنم مادرم را از دست دادم، دایره المعارفم را از دست داده بودم. هر چه می خواستم از او می پرسیدم و مثل یک دایره المعارف به من جواب می داد. به سئوالی که پرسیدید برگردم. هفده سال و نیمم بود که برای شعرخوانی به خانه خاله ام رفتم. ایرج هم آن موقع دانشجوی داروسازی بود و در داروخانه میترا که برای برادرش دکتر قادری بود کار می کرد. ایرج در داروخانه برادرش که او هم دکتر داروساز بود کار می کرد و درس هم می خواند. 

آن روز ایرج به خانه خاله ام آمد و برای خانم افشار یک دارویی به همراه یک آمپول آورد. این خانم های این مجلس خیلی ایرج را دوست داشتند. برایش یک فال حافظ گرفتند که یک شعر قشنگی هم برایش درآمد. دیدم که ایرج به من نگاه می کند و من هم نگاهش کردم. این دقیقاً همان عشق در یک نگاه بود. این نگاه کار دست ما داد. البته من از کاری که دستم داد با همه تلخی هایی که در زندگی کشیدم اصلاً ناراضی نیستم. اگر هزار بار دیگر هم دنیا بیایم باز هم زن ایرج می شوم. آن موقع این نگاه کردن گناه بزرگی بود. مثل این بود که یک خانم الان پارتی برود و هر روز در حال گردش باشد. و خیلی کارهای نامربوط انجام بدهد. این نگاه به همین اندازه در آن زمان گناه بود.

بعد از آن روز چطور ایرج قادری را دیدید؟
چند روز بعد گفتم بروم به داروخانه برادر ایرج و مثلاً یک الکل بگیرم. از داروخانه که در آمدم ایرج هم دنبال من راه افتاد و داخل یک کوچه که شدیم به من گفت:«خانم خوبید؟» من هم گفتم: «بله». و او برگشت رفت داروخانه. یعنی کل حرف زدن ما با هم همین قدر بود و واقعاً حالت دو تا بچه 6،5 ساله را داشتیم. بزرگترین گناهی که ما کردیم این بود که یک روز به یک چلوکبابی رفتیم و یک چلو کباب با هم خوردیم که شاید یک ساعت هم طول نکشید.




چه شد که تصمیم گرفتید با هم ازدواج کنید؟
یک روز دیدم یکی دنبالم می آید. تا برگشتم دولا شد و بند کفشش را بست. دیدم ایرج است. گفتم: «شما اینجا چه کار می کنید؟».
گفت: «شما زن می می شید؟». گفتم: «بله». همین. یعنی بدون هیچ تردید و ناز و ادایی سریع گفتم: بله. ایرج گفت: «پس من بیام خواستگاری؟» گفتم: «خب بیا. ولی نمی تونی تنها بیای و باید مامانتم بیاری». به این ترتیب ایرج به همراه مادرش به خواستگاری ام آمد. پدرم به ایرج گفت: «شما چه کاره اید؟» گفت: «دانشجو هستم». پدرم گفت:«درآمدت از کجاست؟» ایرج گفت:« من الان در داروخانه برادرم کار می کنم و یک اتاق هم در خانه برادرم به من دادند و اونجا می شینم». پدرم گفت: «همین؟» ایرج گفت: «بله»
مادرش هم گفت:«بچه من الان داره درس می خونه و هیچی نداره. اینا چه جوری می خوان زن و شوهر بشن و با هم زندگی کنند؟» همین شد که پدرم موافقت نکرد. حالا من هم 3،4 ماه مانده که 18 ساله ام بشود.

من در زندگی ام هر کاری را که بخواهم بکنم می کنم و عواقبش ر اهم به گردن می گیرم. بالاخره خانواده وقتی دید من بیرون می روم و می آیم تا ایرج را ببینم در را روی من قفل کردند. این مساله که شد دیگر با ایرج از سر دیوار حرف می زدم. یک روز به ایرج گفتم:« من 18 ساله م شده. خودمون بریم عقد کنیم». ایرج هم گفت:« آره، آره» به این ترتیب یک روز بچه از داخل حیاط برایم قلاب گرفتند و من از دیوار بالا رفتم و از آن طرف پریدم پایین و با ایرج رفتیم محضر و عقد کردیم. حالا دختر باکره برای عقد پدرش را می خواهند که من این ها را دیگر بلد نبودم. خلاصه عقد کردیم و شب برگشتم خونه و با ذوق به بچه ها گفتم:«بچه ها من شوهر کردم». انگار داریم عروسک بازی می کنیم. یادم هست در حیاط روی تختم بشه بند زده بودم و یک شما هم بالایش دوخته بودم که وقتی باران می آید پا نشوم بروم داخل اتاق. فردایش رفتم بیرون وقتی می خواستم به خانه برگردم دیدم خواهرم سر خیابان است. یک چمدان کوچولو دستم داد و گفت: بابا سرو شو زده به دیوار و خون از سرش بیرون زده و مامان هم داره گریه می کنه و گفتند این چمدونو بده دستش بگو بره و دیگه نیاد».

من هم چمدان را گرفتم و رفتم پیش ایرج. پدر و مادرم دیدند اینطوری بدتر شد. به همین خاطر رضایت دادند و ایرج را صدا کردند که مهر بکند و نمی دانم آینه شمعدان بگیرد و از این کارها انجام بدهد. به ایرج گفتم: «هرچی بهت گفتند بگیر بگو نه». ایرج گفت: «من اصلاً پول ندارم که بخوام چیزی بگیرم». بعد هم ایرج همیشه یا یک چیز خوب می گرفت یا اینکه هیچی نمی گرفت.
من هم گفتم:«
من نه عروسی می خوام. نه لباس عروس می خوام. اگه بگیرید هم من عروسی خودم نمیام.» الان هم به این چیزها اعتقاد ندارم. این چه مسخره بازی است. ما بیاییم مثل دلقک ها یک لباس بپوشیم و برویم آن وسط و یک عده هم بیایند یک چیزی بخورند و بروند. آن وقت چه شده؟ من عروس شدم؟ بهترین حالت این است که در یک جمعی با کسانی که آدم را دوست دارند بنشینیم و با هم باشیم. همیشه کسانی که آدم را دوست دارند در ختم و عروسی و دیگر جاها به درد آدم می خورند. دیگران را می خواهیم چه کنیم؟ به هر حال دیدم خانوده ام پافشاری می کنند و گفتند: « 10 هزار تومن خرج عروسی و بقیه چیزها میشه». آن موقع 10 هزار تومن خیلی پول بود و می شد با آن یک خانه خرید. پدر آن موقع دو تا خانه تو در تو داشت که در یکی اش می نشستند و یک حیاط 300 متری پر از باغ و باغچه داشت. این طرف یک اتاق داشت که یک آشپزخانه هم کنارش بود. این اتاق را دادند به من و ایرج و خودشان هم آن طرف بودند. ما 6 تا خواهر و برادر بودیم. خاله ام آن طرف ما بود که 2 تا بچه داشت.

عمویم این طرفمان بود که 3 تا بچه هم او داشت. یعنی یک خانواده شلوغ پر سرو صدا بودیم که بچه ها از صبح سر این پشت بام و هره ها می دویدیم. چه کارهایی که نمی کردیم. در 8 سالگی در شهرستونک سر کوه ولمان می کرد. بقیه بچه ها دو سال به دو سال از من کوچکتر بودند. همگی می زدیم به دل کوه و غروب با فانوس می آمدند دنبالمان و های و هوی می کردند و فریاد می زدند پدر سوخته ها بیایید پایین الان گرگ می خوردتان. ما این شکلی بزرگ شدیم . همه مان سر نترس داشتیم.

به این شکل خانواده شما رضایت دادند و زندگی مشترک شما و ایرج قادری آغاز شد...
بله. یک مدتی هم که گذشت به ایرج گفتم:«بیا بریم می خوام مهرمو ببخشم. من که کنیز زرخرید نیستم. من هر وقت بخوام جداشم پدرتو در میارم و ازت جدا می شم. اگر هم بخواهم زندگی کنم که با همه چی می سازم». همین کار را هم کردم و رفتیم مهرم را بخشیدم. ایرج گفت: «تو چه آدم عجیب غریبی هستی» گفتم: «حالا بیشتر هم آشنا می شی».

من از روزی که ایرج را دیدم باور کنید هیچ وقت ناراحتی ای از او به دل نگرفتم و هر مساله ای هم پیش می آمد همیشه او را می بخشیدم برای این که ایرج با کس کاری نداشت اما همه با او کار داشتند. نمی دانم چه جور آدمی بود. از زن و مرد همه با او کار داشتند.
هر جا می رفتیم همه عاشق این می شدند. خودش هم خوشرو بود. پیرمرد کثیف و بچه دماغو را همه را بغل می کرد و می بوسید طوری که انگار همین الان از حمام درآمده اند. برایش هیچ فرقی نمی کرد که کی چطور است.



این مساله که ایرج قادری همیشه آنقدر مورد توجه دیگران بود شما را ناراحت نمی کرد؟
من در زندگی ام به هیچ چیزی حسود نبوده ام. نه مال، نه جمال، نه پول و نه هیچ چیز دیگر. خلاصه دوران خیلی خوبی داشتیم.

چه شد که بعد از ازدواج با ایرج قادری وارد سینما شدید؟
خانم شهلا ریاحی خاله من هستند. یک روز برایم از کار کردن در تئاتر تعریف کرد و پیشنهاد داد که بروم در تئاترشان بازی کنم. به این ترتیب وارد تئاتر شدم.

چه سالی بود؟
دقیق نمی دانم. من بچه ام تورج را هم داشتم. حدوداً 20 ساله بود. شاید 20 ساله م هم نشده بود. حدود سال های 1333، 1334.
8 سال هم بیشتر در عرصه بازیگری نماندم با وجود این که شهرت زیادی به دست آورده بودم. شهرتی که قابل مقایسه با شهرت بازیگران امروز نیست. در کل هیچ کدام از امروزی ها نتوانسته اند شهرتی به اندازه دیروزی ها به دست بیاورند. نه محبوبیت آنها را دارند و نه شهرت آنها را. مردم هنوز بعد از 30، 40 سال عاشق فردین هستند. هنوز می گویند ایرج قادری. هنوز می گویند ناصر ملک مطیعی، بهروز وثوقی. زن های سینما هم همین طور. من یک فولکس واگن داشتم. یک روز با ایرج در ماشین نشسته بودیم بستنی می خوردیم. مردم این اتومبیل ما را روی هوا بلند کردند. این اتفاق 5 سال پیش هم تکرار شد. یک عده مردم آمدند سمت ایرج به طوری که فکر کردم می خواهند به ایرج حمله کنند. رفتند افتادند روی پای ایرج و او را بوسیدند.

به یاد دارید چه مدت در تئاتر بودید و چه نمایش هایی بازی کردید؟
دقیق به یاد ندارم. عکس هایش هست زمان دکتر والا در تئاتر تهران بودم با جعفری و این ها تعدادی تئاتر بازی کردم. یک چیزی را هم بگویم من این کاری که می کردم را اصلاً دوست نداشتم.
یعنی من نه سینما را دوست داشتم، نه فیلم هایم را دیده ام. حالا تئاتر را یک کمی بیشتر دوست داشتم. معمولاً بازیگرها عاشق خودشان هستند. یک فیلمی که بازی می کنند بارها می روند و خودشان را تماشا می کنند. من فیلمی که خودم بازی کردم را ندیدم. نه آن محیط را دوست داشتم و نه سینما را یکهو به سرم زد که یک کاری بکنم و بعد هم زود پشیمان شدم و از سینما بیرون آمدم. ایرج اما ماند.

چه شد که از تئاتر وارد سینما شدید؟
تصمیم خیلی مهمی نبود. پیشنهاد دادند در فیلم بازی کنم و من هم قبول کردم. فیلم برای ما اصلاً مساله مهمی نبود



در اوايل دهه 30 دو بازيگر زن ستاره داشته ايم. شما و خانم ايرن. از آن سالها کمي بگوييد.
من هيچ وقت با هيچ کسي رقابت نکردم. يک بار سردبير يکي از نشريات به در خانه ما آمد و گفت: «تو چرا به هيچ پيغامي جواب نميدي؟» گفتم: «اينا چيه هي مي نويسيد: تهمينه خوشگله و از اين حرفا». من هيچ وقت از اين تعريف ها خوشم نمي آمده. هيچ وقت دنبال تجملات و شهرت و اين مسايل نبوده ام. من بهترين پول را در لندن داشتم، ماشين 8 سيلندر داشتم اما يک بار نشد که مثلاً بروم يک مغازه بايستم و بگويم اينجا گوچي است بروم لباس بخرم. اين حرف ها را سرم نمي شود. اين است که آن شهرت را هم نه مي فهميدم و نه قبولش داشتم.

ولي مي دانم که خيلي مشهور بودم. اما اين که فکر کنيد من دنبالش رفتم؟ نه. روسري مي بستم و عينک مي زدم که من را نشناسند. يک بار رفته بودم مشهد. رفتم سلماني.نشسته بودم که گفتند:« بيا نگاه کن ببين پايين چه خبر است؟». رفتم نگاه کردم ديدم تمام خيابان پر از آدم است. گفتم: «چه خبره؟» گفتند:« فهميدند تو اينجايي آمدند تو را ببينند». فکر مي کنيد من چه فکري کردم؟ با خودم گفتم مردم چقدر بيکارند. به اين فکر نکردم که آخ چه خوب من چقدر محبوبم. آن روز با کمک ژاندارم از سلماني خارج شدم و رفتم.

الان هم آنقدر به شما و مجله شما علاقه دارم که باعث شده نشستيم و گفتگو مي کنيم. هيچ وقت مصاحبه نکردم و هيچ وقت نخواستم اسمي داشته باشم. مي خواستم خودم باشم. خودم را دوست دارم. آن موقع هم همينطور بود. مثلاً هيچ وقت دوست نداشتم بگويند: «تهمينه چقدر خوشگل است». من آدمم يک چيزي از صفت من بگوييد، ديوار را هم اگر نقاشي کنيد خوشگل مي شود.

ايرج قادري درباره بازيگري شما و حضورتان درسينما در آن سال ها چه نظري داشتند؟
ايرج نسبت به اين مساله خيلي حسود بود. شايد اين که از سينما فرار کردم مقداري اش هم به همين خاطر بود. آخرش هم اين مساله زندگي مان را به هم زد و چند سالي از هم جدا شديم. همين شهرت باعث جدايي ما شد که بعد ايرج بلافاصله پشيمان شد. معمولاً ايرج آدم يک دنده اي بود که هيچ وقت از تصميمش بر نمي گشت. اين جدايي تنها تصميم زندگي اش بود که خيلي زود پشيمان شد و بعد از چند سال دوباره ازدواج کرديم.

با ناراحتي و اختلاف جدا شديد؟
نه. به هيچ وجه. ما حتي يک کلمه به هم بد نگفتيم. ايرج با وجود اينکه وقتي عصباني مي شد خيلي از کوره در مي رفت اما آنقدر احترام من را داشت که فقط مي گفت: «آخه تهمين جان. ببين آخه تو. استغفرالله». اين بزرگترين حرفي بود که به من زد.

ايرج قادري از شما خواست که بازيگري را رها کنيد؟
بله. من خودم هم مي خواستم. گفتم پيشنهاد خوبي است. تنها به خواستن ايرج نبود که بازيگري را رها کردم خودم هم مي خواستم. حتي يک مدتي از ايران بيرون رفتم تا استوديوها و اين و آن ولم کنند و مدام نخواهند من را به کار دعوت کنند. نه اين که وسوسه ام کنند، بلکه خسته ام کنند.

ايرج قادري چند سالي بعد از شما وارد سينما مي شود. چه شد که ايشان هم وارد اين عرصه شدند؟
ايرج هم مثل من نادانسته وارد سينما شد. يک فيلم هم با هم بازي کرديم. بعد از آن توي آن چند سال که از هم جدا بوديم. ايرج يک خطاهايي کرد. يکي از اين خطاها اين بود که سريع شروع به فيلمسازي کرد. مي بايد تجربه هاي بيشتري کسب مي کرد.
ضمناً ايرج هيچ چيزي از اقتصاد نمي دانست. هيچ ريالي را دو ريال نکرد. ايرج بلد بود آن ريال را نابود کند. درست برعکس من که اگر هيچي را هم دست من بدهي يک چيزي از آن مي سازم. ايرج بارها و بارها مي گفت: « تهمين اگه تو نبودي من تو کوچه مي خوابيدم». اين حرف را درباره من به دوستانش هم هميشه مي گفت. راست هم مي گفت. بعد از اين که ما دوباره به هم برگشتيم ايرج بدهکار شده بود، دلهره داشت، ممکن بود به خاطر بدهکاري اش به زندان برود و خيلي مسائل ديگر.





ايرج قادري در گفتگوهايي که چندين بار با هم داشتيم به اين مساله اشاره کرد که در ابتداي ورودش به سينما تهيه کنندگي فيلم هاي «ماجراي جنگل»، «بن بست» و «تار عنکبوت» را بر عهده مي گيرد و ضرر مالي هنگفتي سر اين فيلم ها مي کند و هميشه مي گفت اين ضرر هنگفت من را آلوده سينما کرد و هر کاري کردم که از ورشکستگي خلاص شوم. ايرج قادري مي گفت مثلاً سر «بن بست» هزينه رفت و آمد گروه به پاريس و فيلم برداري در آنجا آنقدر زياد بود که فيلم هرچقدر هم مي فروخت باز هم نمي توانست مخارجش را تامين کند. سئوالم در اينجاست که آن سال هاي همراه با بدهي و ورشکستگي به شما و ايرج قادري چگونه گذشت؟

آن سال ها بيشتر به ايرج سخت گذشت. چون در آن دوران از هم فاصله داشتيم. ما از روي تاريخ خيلي زود به هم بازگشتيم،‌ و دوباره ازدواج کرديم اما طول کشيد تا زندگي مشترکمان به طور کامل شروع شود.

هفته اي سه چهار روز با هم بوديم اما يک مدتي زمان برد تا قبول کنم. وقتي تو نمي داني بايد قبول کني که آن کاري که من مي دانم انجام بدهي. ايرج وقتي به اين مساله رضايت داد و خودش فهميد که اشتباه کرده و بايد در يک سري از مسايل آنچه که مي مي دانم را انجام بدهد دوباره زندگي مان از سر گرفت که البته در اين بين بچه مان را هم از دست داديم. خيلي دوران سختي بود. تورج نه که چون پسر من بود خوب بود.
يک انسان متفاوت بود. ادب،‌ احترام و هر چه که فکرش را بکنيد در اين پسر بود. مدرسه انديشه درس مي خواند، تمام نشان هاي ورزش و humanity و تقدير نامه هاي مختلف از مدرسه گرفته بود.

نامه استادش در آمريکا را اگر بخوانيد گريه مي کنيد. همه کارهاي تدفينش در آمريکا را هم استادش انجام داد. گفتم:« من جنازه بچه م را به ايران نميارم». با ايرج رفتيم آمريکا و ايرج آنجا کنار قبر تورج دو تا قبر براي من و خودش خريد. حالا اين که بعد از مرگ ايرج يک عده پرت و پلا مي گفتند که چرا ايرج قادري را در قطعه هنرمندان در بهشت زهرا دفن نکرديد بايد بدانند که اگر قرار بود وصيت ايرج عملي شود که ايرج هميشه مي خواست کنار پسرش تورج خاک شود. بعد ما آدميم. مگر خاک با خاک فرق دارد؟ به کسي چه ربطي دارد که ايرج بعد از مرگش کجا خاک شد؟ وقتي امکان اين نبود که کنار پسرش دفن شود ديگر چه فرقي مي کرد که کجا به خاک سپرده شود. خطابم به اين افراد است: من نمي خواستم ايرج به آن قطعه شما، هنرمندان بيايد. اين همه سال پدرش را درآورديد بعد مي گوييد بياوريدش قطعه هنرمندان. مگر غير از اين است که 14 سال نگذاشتيد کار کند؟ انقدرنگذاشتيد بازي کند تا پير شود. براي چي بايد ايرج را به قطعه هنرمندان يا مشاهير مي بردم. قطعه اي که وقتي يک دانشمند مي ميرد نمي گذاريد در آنجا خاکش کنند اما يک گوينده تلويزيون که مي ميرد مي بريدش در قطعه مشاهير خاکش مي کنيد.

شماها، منظورم همين کساني که اين پرت و پلاها در مورد دفن ايرج را مي گفتند هست، شماها احترامي پيش من نداريد که بخواهم بر اساس حرف شما عمل کنم. شماها احترام آن خاک را هم از بين برده ايد.

----------------------
«فوت پسرمان کمر ايرج را شکست» 

کمي از لحظه درگذشت پسرتان و روزهايي که بر شما و ايرج قادري گذشت بگوييد.

فوت پسرمان کمر ايرج را شکست و بزرگترين ضربه زندگي من و ايرج بود. من به طور کلي آدم مقاومي هستم. هيچ کسي در ختم مادرم، پدرم و حتي برادر جوانم گريه من را نديد. فقط فوت پسرم بود که ضربه بزرگي به من زد. وقتي هم که آمدند به من قرص اعصاب بدهند گفتم نمي خورم، يا مي مانم يا مي ميرم. در همه زندگي ام هم همين کار را کردم.

اگر ياد آوري اين اتفاق شما را نارحت مي کند از آن بگذريم ...

نه. ياد آوري اش من را نمي شکند. تورج را براي ادامه تحصيل به آمريکا فرستاده بودم. در دانشگاهي در اورگان قبول شده بود. تورج متولد 1333 بود. تافلش را قبول شد و مشغول تحصيل در رشته پزشکي شد. تمام تقدير نامه هايي که آنجا در دانشگاه گرفته را هم هنوز دارم. در دانشگاه u s cکاليفرنيا براي پزشکي قبول شد. گزارش پليس از سانحه مرگش را هم هنوز دارم. تورج با سه نفر از دوستانش با اتومبيل از دانشگاه مي آمدند که در جاده به گارد کنار جاده مي خورند و ماشين به داخل پرتگاه سقوط مي کند و فقط تورج مي ميرد و بقيه بچه ها سالم مي مانند. 




--------------------


«ايرج به جز سيگاري که مي کشيد هرگز لب به هيچي نزد. نه مواد مخدر و نه مشروبات الکلي»

در آن دوران جواني که ايرج قادري داراي شهرت و محبوبيت زيادي بود اين مساله که مورد توجه زيادي قرار داشت ناراحتي اي براي شما و زندگي تان ايجاد نمي کرد؟

اصلاً. من ذاتاً آدمي هستم که به هيچي حسود نيستم. نه به شکل، نه به پول، نه به شوهرم. اصلاً بلد نيستم حسودي کنم و از اين جهت خوشبختم. مي ريختند به سر و کله ايرج و من فقط کاري که ياد گرفته بودم اين بود که هميشه يک کتاب همراهم باشد و در اين مدتي که دارند از سر و کله اش بالا مي روند من بروم و يک گوشه اي کتاب بخوانم تا خلاص شود و بيايد. ايرج اگر شب مي رفت بيرون من نمي گفتم «کجا ميري؟ کجا مياي؟ با کي ميري؟ با کي مياي؟» 

مي گفت مثلاً امشب مهمونم. مي گفتم: «خودت مهموني يا من هم ستم و بگو کي مياي تا از دير اومدنت نگران نشم». يک خاطره خنده داري دارم. هر وقت مي گفت ميرم مهموني مي گفت خونه آقاي سليماني مهمون هستم. يک روز روزنامه را باز کردم و ديدم نوشته آقاي سليماني فوت کرده. گفتم: «ايرج ديشب خونه سليماني بودي؟ » گفت: «آره». گفتم: «اين که مرده که» خودش از خنده غش کرد. گفتم: «دم بريده اينا چيه که ميگي». هميشه يک جوري باهاش حرف مي زدم که انگار بچه من است. يک روز ايرج داشت مي رفت وزارت فرهنگ و هنر، شب دير خوابيده بودم اما قبل از خواب لباس هايش را مثل هميشه مرتب کردم و آماده گذاشتم تا صبح بپوشد و برود. صبح که رفت همان طور خواب آلود نگاه به
زمين کردم ديدم که يک لنگه از کفشش هست يک لنگه اش نيست. 

دويدم رفتم در راه پله صداش کردم گفتم: «ايرج چه جوري داري ميري؟» ايرج گفت: «چي ميگي. کار دارم». ديدم يک پايش دمپايي به پا دارد و پاي ديگرش کفش است. گفتم: «ببين يک روز خواب بودم ها. تو اينطوري داري ميري وزارت فرهنگ و هنر».

از بين فيلم هايي که ايرج قادري در دوران بلوغ و موفقيتش کار کرد کدام ها را بيشتر دوست داريد؟ و اين که آيا با هم درباره فيلم هاي ايشان صحبت مي کرديد؟

کمترين دخالت را در کارهاي سينمايي اش من داشتم. ايرج را دوره که مي کردند آن کاري را مي کرد که گرفتارش مي کرد. خوب بود که استعداد اعتياد نداشت وگرنه نمي دانم چه مي شد. ايرج به جز سيگاري که مي کشيد هرگز لب به هيچي نزد. نه مواد مخدر و نه مشروبات الکلي. به هيچ چيزي گرايش و اعتيادي نداشت. بغل دست ترياکي و هروئيني مي نشست چون آن موقع در سينما اينجور آدم ها زياد بودند اما حتي يک بار هم نشد که لب به اين چيزها بزند. 

بهش مي گفتند آقا يک ذره از اين بخور سرحال شي. مي گفت:« هه. شماها بايد بخوريد که تازه مثل من بشيد. منو خدا همينجوري سر حال ساخته». ايرج هميشه تميز بود. در مورد فيلم هايش من فيلم هاي رده «برادرکشي» و «پشت و خنجر» را دوست دارم.























منبع : ماهنامه هفت نگاه _ اردیبهشت ۱۳۹۲ - شماره سی ام

نظرات

پست‌های پرطرفدار